|
پاسخ: حق يا باطل بودن چيزى را مىتوان از سه راه فهميد:
1. عقل مستقل؛ زيرا عقل در مواردى به تنهايى مىتواند راجع به مسايلى نظر بدهد (مستقلات عقلى)؛
2. عقل غير مستقل؛ يعنى عقل با بهكار گرفتن مقدماتى از جاهاى ديگر حق يا باطل بودن چيزى را بفهمد (غير مستقلات عقلى)؛
3. در برخى موضوعات تنها خداوند حكم مىدهد.
عقل به گونه مستقل و بديهى، ملاك حق يا باطل بودن چيزى را فراوانى يا كمى جمعيت نمىداند؛ بلكه معيار آن را استحكام و اتقان و عدم اينها مىداند و اين قانون در همه جا وجود دارد؛ براى نمونه، حق و باطل، درستى و نادرستى و ردّ و قبول فرضيهها و مسائل هر علمى به كمى يا فراوانى هواداران آن فرضيه بستگى ندارد، بلكه به عكس معمولاً طرفداران نظريههاى علمى دقيق، در ابتدا بسيار اندك بودهاند.
ما مسلمانان پذيرفتهايم سرچشمه تمام آموزههاى دينى، وحى الهى است كه با عقل سليم نيز سازگار و هماهنگ است. از جمله اين آموزهها، حق يا باطل بودن چيزى است كه براى شناخت آن، نشانهها و ملاكهايى وجود دارد. پىبردن به حقانيت يا ناحقّ بودن هر پديدهاى در منابع شيعه و سنى به فراوانى يا كمى آن پديده بستگى ندارد و هيچ دانشمند و محقّقى به اين معيار باطل پايبند نيست. بنابراين مىتوان گفت:
الف) اگر اكثريت نشانه حقانيت باشد، بايد بپذيريم همه شيعيان و سنىها باطلند و بايد همه از اسلام دست برداريم!!! زيرا الان اكثريت مردم جهان غير مسلمانند؛ براى نمونه كشور چين با بيش از يك ميليارد جمعيت و هند با قريب به يك ميليارد نفر، در اردوگاه غير مسلمانان هستند و نسبت به جمعيتشان تعداد بسيار اندكى مسلمان دارند.
ب) ملاك حق يا باطل بودن يك مكتب، تعداد جمعيت هواداران آن نيست. قرآن كريم در آيات متعددى راجع به اين مسأله مىفرمايد:
1. « وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرينَ» [1]؛ بيشتر آنان را سپاسگذار نخواهى يافت.
2. « اِنَّ أَوْلِيَاؤُهُ الاّ الْمُتَّقوُنَ وَلكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ» [2]؛ اولياى او نيستند، مگر پرهيزكاران، ولكن بيشتر آنان نمىدانند.
3. « وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبَادِى الشَّكُور» [3]؛ و اندكى از بندگان من سپاسگذارند.
كسى از اميرمؤمنان على عليه السلام پرسيد: كه چگونه مىشود مخالفان تو در جنگ جمل كه اكثريت نسبى را تشكيل مىدادند باطل باشند؟ حضرت فرمودند: «ان الحقّ و الباطل لا يعرفان بأقدار الرجال، أعرف الحق تعرف أهله، أعرف الباطل تعرف أهله» [4]؛ حق و باطل با تعداد پيروان، شناخته نمىشود، حق را بشناس! اهل آن را خواهى شناخت، باطل را بشناس! اهل آن را خواهى يافت.
ج) اگر تاريخ اسلام و پيش از آن را مطالعه كنيم در مىيابيم پيروان حق و خداپرستى معمولاً در اقليت بودهاند؛ براى نمونه؛
1. اصحاب حضرت موسى عليه السلام در اقليت بودهاند؛
2. ياران و حواريون حضرت عيسى عليه السلام اندك بودند؛
3. اصحاب كهف 313 نفر بودند؛
4. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم را پس از سه سال تبليغ طاقت فرسا تنها 40 نفر همراهى كردند؛
5. در جنگ بدر ياران پيامبر اسلام 313 نفر و سپاه دشمن را بيش از 1000 نفر تشكيل مىدادند.
د) اگر يك سرشمارى دقيق از جمعيت مسلمانان انجام گيرد، دانسته مىشود جمعيت شيعه از اهلسنّت كمتر اما نرخ رشد جمعيّت شيعيان از اهلسنّت بيشتر است. بر اساس برخى روايات شيعه و سنى، تعداد شيعيان واقعى كه پس از رحلت رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در كنار حضرت اميرمؤمنان علىعليه السلام ماندند اندك بود؛ براى نمونه بر اساس حديث معروف به «روايات حوض» كه در كتب مختلف اهلسنّت وجود دارد، [5] بيشتر مردم و اصحاب رسول خدا به سبب رفتارهايشان درباره جانشينى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم مرتد شمرده شدهاند و كنار حوض كوثر فقط اندكى همراه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مىمانند و بقيه آنان به خشم خدا و رسولش گرفتار مىشوند.
با در نظر گرفتن مبناى فوق مىتوان گفت: حداكثر افرادى كه پيرو حضرت امام على عليه السلام بودند 100 نفر و حداقل افرادى كه از غير اميرمؤمنان عليه السلام پيروى كردند يك ميليون نفر به شمار مىآيند. هماكنون اگر جمعيت مسلمانان يك ميليارد و سيصد ميليون نفر باشند حداقل 300 ميليون نفر آنان شيعه و حداكثر يك ميليارد نفر آنان سنى هستند؛ يعنى به طور تقريبى، جمعيت شيعه نسبت به سنى هماكنون يك چهارم است.
بر اساس محاسبه فوق، جمعيت اهلسنّت از يك ميليون نفر در آغاز به يك ميليارد نفر در حال حاضر رسيده است و شيعيان نيز از يكصد نفر به سيصد ميليون نفر فزونى يافتهاند؛ در نتيجه رشد جمعيتى اهلسنّت يك هزار و در شيعه سه ميليون برابر شده است و اين در حالى است كه شيعيان در طول تاريخ توسّط حكام جور بامحدوديتها و قتل و عامهاى گسترده روبرو بودهاند.
پاورقي
[1] سوره اعراف، (7) آيه 17.
[2] سوره انفال، (8) آيه 34.
[3] سوره سبأ، (34) آيه 13.
[4] علامه محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 32، ص 228، و حلية الابرار، بحرانى، ج 2، ص 354، و أنساب الاشراف، بلاذرى با تحقيق محمودى، ص 239-274، و تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 210.
[5] اسماعيل بخارى، صحيح بخارى، كتاب الرقاق، باب الحوض، رقم 149 ،8، و صحيح مسلم، مسلم نيشابورى، ج 1، ص 150، ج 7، ص 66-72.
|