|
تقيه يكى از مسايلى است كه اهل سنت و شيعه درباره آن اختلاف ديدگاه دارند. هر يك از دو گروه برداشتى جداگانه از آيه: (لا يتخذ المؤمنون الكافرين اولياء من دون المؤمنين و من يفعل ذلك فليس من الله فى شىء الا ان تتقوا منهم تقاة و يحذركم الله نفسه و الى الله المصير);[1] دارد.
علاوه بر اين، هر كدام از آنان براى ديدگاه خويش دلايلى دارند; جهت روشن تر شدن موضوع، پاره اى از ديدگاه هاى شيعه و اهل سنت بررسى مى گردد.
ديدگاه شيعه
كلينى در اصول كافى از قول امام ششم مى گويد: «اين امر ـ امامت و مفهوم باطنى دين ـ ميثاقى پنهان و پوشيده است و هر كس آن را فاش كند مغضوب درگاه خداوند خواهد شد». وى در جاى ديگر به نقل از امام ششم مى نويسد: ايشان خطاب به معلّى بن خنيس مى فرمايد: «امر ما را پنهان دار و آن را بُروز مده; زيرا هر كس كه آن را پنهان و آشكار نكند، خداوند او را در اين جهان برترى و در جهان ديگر نورى در بين چشمانش قرار دهد و به سوى بهشت رهنمونش سازد. اى معلى! هر كس كه امر ما را آشكارا فاش و آن را پنهان نگه ندارد، خداوند او را در اين جهان مورد غضب خويش قرار خواهد داد و در سراى باقى نور را از ميان چشمانش بر خواهد داشت... اى معلى! كسى كه امور ما را فاش كند همانند كسى است كه آن را انكار مى نمايد».[2]
دكتر جعفرى در كتاب «تشيع در مسير تاريخ» مى گويد:[3] محمد(صلى الله عليه وآله) نيز خود تقيه مى كرد، تا اين كه آيه اى نازل شد و خداوند به او دستور فرمود تا پيام حق را آشكارا به مردم برساند، در اين آيه مى خوانيم: (يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك...).
بنا به نقل كلينى اين گفته، امام ششم است كه فرمود: «از دين خود بترس و آن را با تقيه حفظ كن; زيرا كسانى كه تقيه نمى كنند ايمانى ندارند».[4]
شيخ صدوق در كتاب اعتقادات از حضرت امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند: «با مردم (دشمنان) به ظاهر بياميزيد، ولى در باطن مخالفت كنيد، تا هنگامى كه حكمرانى بازيچه كودكان است».[5]
يقول الكلينى فى الكافى: «انّ تسعة اعشار الدين فى التقية من دين الله و لا دين لمن لا تقية له و التقية فى كل شىء الا فى النبيذ و المسح على الخفّين».[6]
كلينى در كتاب كافى مى گويد: «همانا نُه دهم (109) دين در تقيه است و ديندار نيست كسى كه به تقيه باور ندارد و تقيه در هر چيزى مى باشد، مگر در شراب و مسح بر موزه ها».
محمدى رى شهرى در كتاب «فلسفه امامت و رهبرى» در مورد تقيه مى نويسد: «و اما تقيه به معناى رعايت اصول مخفى كارى و مسؤوليت در خفاست، نه ترك مسؤوليت، سپس مى افزايد: امام صادق(عليه السلام) خطاب به ابو حمزه ثمالى در رابطه با معناى تحريف شده تقيه كه چيزى جز شانه خالى كردن از سنگينى مسؤوليت نيست مى فرمايد: «و أيمُ الله لودُعيتم لتنصرونا لقلتم لا نفَعْلَ انّما نتقّى و لكانت التقية احبّ اليكم من آبائكم و امهاتكم و لو قد قام القائم ما احتاج الى مسائلتكم من ذلك و لأقامَ فى كثير منكم من اهل النفاق حدّالله».[7]
به خدا سوگند اگر فراخوانده شويد تا ما را يارى نماييد، پاسخ مى دهيد يارى نمى كنيم و همانا تقيه مى نماييم و البته تقيه محبوب تر است نزد شما از پدرانتان و مادرانتان و اگر قائم(عليه السلام) قيام كند در اين رابطه احتياج به پرسش از شما ندارد و در مورد بسيارى از شما منافقان حدّ خدا را جارى مى كند.
ايشان همچنين در مورد تقيه چنين مى نويسد:
ـ غلط معنا كردن «انتظار»، «تقيه» و «دعا» اصل «امامت» را غير مستقيم تحريف مى كند و جلوى حركتى را كه اين اصل در رابطه با سرنگون كردن رژيم هاى ظالم بايد در جامعه ايجاد كند، مى گيرد.
ـ «تقيه» به معناى رعايت اصول مخفى كارى است، و منافاتى با موضع گيرى در برابر قدرت هاى جائر حاكم ندارد.[8]
تقيه از ديدگاه اهل سنت
از آن جا كه مهم ترين دليل دو گروه ـ شيعه و سنى ـ در مورد تقيه آيه (لا يتخذ المؤمنون الكافرين اولياء... اِلاّ ان تتقوا منهم تقاةً...) مى باشد، بنابراين به گوشه هايى از دلايل اهل سنت در اين زمينه اشاره مى شود.
علامه آلوسى در تفسير «روح المعانى» به تحقيق و بررسى اين آيه پرداخته و در ذيل آيه (الا ان تتقوا منهم تقاة) نوشته است: «على صيغة الخطاب بطريق الغيبة استثناء مفرغ من اعم الاحوال الخ، اى لا تتخذوهم اولياء فى حال من الاحوال الا حال اتّقائكم (منهم) اى من جهتهم و (فى الآية دليل) على مشروعية التقيه و عرّفوها بمحافظة النفس. او العرض او المال من شر الاعداء الخ.
و اظهار مذهبه عزيمة فلو تلفت نفسه لذلك فانه شهيد قطعاً و مما يدل على انه رخصة ما روى عن الحسن ان مسيلمة الكذاب اخذ رجلين من اصحاب رسول الله(صلى الله عليه وآله) فقال لاحدهما: أتشهد انّ محمداً رسول الله؟ قال: نعم، قال: اتشهد أنى رسول الله؟ قال نعم ثم دعا بالآخر فقال له: اتشهد انّ محمداً رسول الله؟ قال نعم قال اتشهد انى رسول الله؟ قال انى اصمّ، قالها ثلاثا فضرب عنقه فبلغ ذلك رسول الله(صلى الله عليه وآله) فقال: امّا هذا المقتول فقد مضى على صدقه و يقينه و أخذ بفضله فهنيئاً له. و امّا الاخر فقد رخصه الله تعالى فلا تبعة عليه;[9]
آيه بر صيغه مخاطب به صورت غايب استثناى مفرَّغ است از همه احوال; يعنى نگيريد آنها (دشمنان) را دوستان خود در حالى از احوال مگر، در صورت ترس شما از آنها، يعنى از جانب آنها، و در آيه دلالتى است بر مشروعيت تقيّه و تعريفش نموده اند به محافظت از خويش، يا آبرو يا مال از شر دشمنان و ظاهر كردن عقيده اش عزيمت است، پس اگر جانش از بين رفت به خاطر اظهار مذهب، همانا وى شهيد است قطعاً و از دلايلى كه اذعان دارد بر اين كه رخصت است اين كه از حسن روايت شده كه مُسيلمه كذّاب دو مرد از اصحاب رسول الله(صلى الله عليه وآله) را گرفت و به يكى از آن دو گفت: بله، گفت: آيا گواهى مى دهى كه من رسول خدايم؟ گفت: بله، سپس دومى را فرا خواند و گفت: آيا گواهى مى دهى كه محمد(صلى الله عليه وآله) رسول خداست؟ گفت: بله، گفت: آيا گواهى مى دهى كه من پيامبر خدايم؟ گفت: من كر هستم. اين جمله را سه مرتبه گفت. سپس گردنش را زد. اين خبر به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) رسيد، فرمود: اما اين مقتول پس راه صدق و راستى و يقينش را پيموده و مزدش را گرفته است. پس برايش مبارك است. اما دومى خدا او را رخصت داده، پس كيفر بدى در انتظار او نيست.
آلوسى پس از توضيحات مى نويسد: «وراء هذا التحقيق قولان لفئتين متباينتين من الناس و هم الخوارج و الشيعة اما الخوارج فذهبوا الى انه لا تجوز التقية بحال و لا يراعى المال و حفظ النفس و العرض فى مقابلة الدين اصلاً و لهم تشديدات فى هذا الباب عجيبة الخ و ما الشيعة فكلامهم مضطرب فى هذا المقام فقال بعضهم: انها جائزة فى الاقوال كلها عند الضرورة و ربما وجبت فيها لضرب من اللطف و الاستصلاح و لا تجوز فى الافعال كقتل المؤمن و لا فيما لا يعلم او يغلب عن الظن انه افساد فى الدين و قال المفيد: انها قد تجب أجياناً و قد يكون فعلها فى وقت افضل من تركها و قد يكون تركها افضل من فعلها»;[10]
در مقابل اين تحقيق، دو گفتار متفاوت و مخالف يكديگر وجود دارد، يكى از آن خوارج و ديگرى از آنِ شيعه. اما خوارج بر اين باور بودند كه جايز نيست تقيه در هيچ حالى و مراعات كرده نمى شود مال و حفظ خويش و آبرو در برابر دين. آنان ـ خوارج ـ در اين باره ديدگاه هاى سخت و عجيبى دارند.
اما شيعه، كلام آنان در اين مورد مضطرب است، بعضى مى گويند: در تمام حالت ها، به هنگام ضرورت جايز است و گاهى تقيه لازم مى شود به جهت رعايت پاره اى مصالح اما در مواردى مانند كشتن مؤمن و در مورد آن چه كه نمى داند يا به گمان قوى در دين فساد ايجاد مى كند، جايز نيست و «مفيد» مى گويد: تقيه گاهى لازم و واجب است و گاهى انجام دادنش بهتر از ترك آن و گاهى برعكس، تركش بهتر از انجام دادن آن است.
و قال ابو جعفر الطوسى: «ان ظاهر الروايات يدل على انها واجبة عند الخوف على النفس الخ و رووا عن بعض ائمة اهل البيت من صَلىّ وراء سنّى تقيةً فكانما صلّى وراء النبىٍّ و فى وجوب قضاء تلك الصلوة عندهم خلاف»;
ابو جعفر طوسى مى گويد: همانا ظاهر روايت ها بيان گر اين نكته است كه واجب مى باشد تقيه، هنگام ترس بر خويشتن و روايت كرده اند از برخى ائمه اهل بيت كه هر كس نماز بخواند پشت سر امام سنى از روى تقيه، گويا نماز خوانده پشت سر پيامبر و در مورد واجب بودن قضاى آن نمازها با هم اختلاف دارند.
آلوسى در ادامه اين بحث به استناد مدارك و دلايل اهل تشيع، تقيه را از حضرت على(عليه السلام) بعيد دانسته و مى نويسد: «و فى كتاب ابان بن عياش ان ابابكر(رضي الله عنه) بعث الى علىّ قُنْفذاً حين بايعه الناس ولم يبايعه علىٌّ و قال: انطلق الى علىٍّ و قل له اجب خليفة رسول الله(صلى الله عليه وآله)فانطلق فبلغه فقال له: ما اسرع ما كذبتم على رسول الله(صلى الله عليه وآله) و ارتددتم و الله ما استخلف رسول الله(صلى الله عليه وآله) غيرى و فيه ايضاً انه لما لم يحب علىٌّ غضب عمر و اضرم النار بباب على واحرقه و دخل فاستقبلته فاطمة و صاحت يا ابتاه و يا رسول الله فرفع عمر السيف و هو فى غمده فوجاً به جنبها المبارك و رفع السوط[11] فضرب به ضرعها فصاحت يا ابتاه فأخذ علىٌّ بتلابيب عمر و هزَّه و وجأ انفه و رقبته.
و فيه ايضاً ان عمر قال لعلىّ: بايع ابابكر(رضي الله عنه) عنه قال: ان لم افعل ذلك؟ قال اذاً و الله تعالى لأضربن عنقك قال: كذبت و الله يا ابن صهاك لا تقدر على ذلك انت اَلأم و اضعف من ذلك.
فهذه الروايات تدل صريحاً ان التقية بمراحل عن ذلك الامام اذ لا معنى لهذه المناقشه و المسابة مع وجوب التقية».[12]
در كتاب ابان ابن عياش آمده است هنگامى كه مردم با ابوبكر بيعت كردند، قنفذ را به سوى على فرستتاد، على با وى بيعت نكرد; ابوبكر گفت: برو به على بگو، اجابت كن خليفه رسول الله(صلى الله عليه وآله) را، قنفذ رفت و پيام را به على رسانيد، على به قنفذ گفت: چه زود دروغ گفتيد بر رسول الله(صلى الله عليه وآله) و مرتد شديد؟ به خدا قسم رسول خدا(صلى الله عليه وآله) غير از من كسى را به خلافت برنگزيد. در اين كتاب آمده، هنگامى كه على از بيعت سرباز زد، عمر خشمگين شد و آتشى شعلهور ساخت و بر دروازه خانه على افكند و سپس داخل خانه شد، فاطمه با وى روبرو شد و فرياد برآورد اى پدر، اى رسول الله(صلى الله عليه وآله) در اين حال عمر شمشير كشيد و به پهلوى فاطمه نشاند و پهلوى مباركش را شكست، سپس تازيانه به دست گرفت و به سينه فاطمه نواخت، ايشان فرياد كشيد اى پدر...، در اين هنگام على عمر را گرفت و تكانش داد و بينى و گردنش را شكست.
و نيز در همين كتاب آمده است: عمر به على گفت: بيعت كن با ابوبكر(رضي الله عنه)، على گفت: اگر اين كار را نكنم؟ گفت: به خدا سوگند گردنت را خواهم زد، گفت: دروغ مى گويى به خدا قسم اى فرزند صهاك تو قدرت اين كار را ندارى تو پست تر و ضعيف تر از اين هستى.
اين روايات آشكارا دلالت مى كند كه تقيه از آن امام به دور است; زيرا در اين صورت مجادله و دشنام گفتن با واجب بودن تقيه سازگارى پيدا نمى كند.
«و روى محمد بن سنان: ان امير المؤمنين قال لعمر: يا مغرور انى اراك فى الدنيا قتيلاً بجراحة من عند ام معمر تحكم عليه جوراً فيقتلك و يدخل بذلك الجنان على رغم منك.
و روى ايضاً له قال لعمر مرّةً: ان لك و لصاحبك الذى قمت مقامه هتكا و صلباً تُخرجان من جوار رسول الله(صلى الله عليه وآله) فتصلبان على شجرة يابسة فتورق فيفتتن بذلك من والاكما ثم يُؤتى بالنار التى اضرمت لابراهيم و يأتى جرجيس و دانيال و كل نبىّ و صديق فتصلبان فيها فتحرقان و تصيران رماداً ثم يأتى ريح فتنسفكما فى اليمّ نسفاً.
فانظر بالله تعالى عليك من يروى هذه الاكاذيب عن الامام (كرم الله تعالى وجهه) هل ينبغى له أن يقول بنسبة التقيّة اليه؟ سبحان الله تعالى هذا العجب العُجاب و الداء العضال».
و مما يردُّ قولهم ايضاً: ان التقيّة لا تكون الاّ لخوف، و الخوف قسمان:
الاوّل: الخوف على النفس و هو منتف فى حق حضرات الائمه بوجهين: احدهما ان موتهم الطبيعى باختيارهم كما اثبت هذه المسألة الكلينى فى الكافى و عقد لها باباً واجع عليها سائر الامامية و ثانيهما ان الائمة يكون لهم علمٌ بما كان و ما يكون فهم يعلمون آجالهم و كيفيات موتهم الخ.
القسم الثانى: خوف المشقة و الايذاء البدنى و السب و الشتم و هتك الحرمة و لا شك اَنَّ تُحمَّل هذه الامور و الصبر عليها وظيفة الصُّلحاء... و اهل البيت النبوى اولى بتحمل الشدائد فى نصرة دين جدّهم(صلى الله عليه وآله)».[13]
قال معاذ بن جبل و مجاهد: (كانت التقية فى جدة الاسلام قبل قوّة المسلمين، فامّا اليوم فقد اعزَّاللهُ الاسلام ان يتقوا من عدوّهم) قال ابن عباس: «هو ان يتكلم بلسانه، و قلبُه مطمئن بالايمان و لا يقتل و لا يأتى مأثماً».
و قال الحسن: «التقيّة جائزة للانسان الى يوم القيامة و لا تقيّة فى القتل». و قرأ جابر بن زيد و مجاهد و الضحاك «الاّ ان تتقوا منهم تقيّةً» و التقية لا تحل الاّ مع خوف القتل او القطع او الايذاء العظيم و من اكره على الكفر فالصحيح ان له ان يتصلب و لا يجيب الى التلفظ بكلمة الكفر، بل يجوز له ذلك على ما يأتى بيانه فى «النحل» ان شاءالله.[14]
آلوسى در پايان بحث تقيه در تفسير روح المعانى چنين مى نگارد:
«و ايضاً لو كانت التقيّة واجبة لم يتوقف امام الأئمه عن بيعة خليفة رسول الله(صلى الله عليه وآله) ستة اشهر و ماذا منعه من اداء الواجب اول وهلة. و مما يردّ قولهم فى نسبة التقيّه الى الانبياء: بالمعنى الذى اراده قوله تعالى فى حقّهم: (الذين يبلّغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احداً الاّ الله و كفى بالله حسيباً) و قوله سبحانه لنبيّه(صلى الله عليه وآله): (يا ايّها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و الله يعصمك من الناس) الى غير ذلك من الآيات، نعم لو ارادوا بالتقيّة المداراة التى اشرنا اليها لكان لنسبتها الى الانبياء و الائمة وجهٌ و هذا احد محملين لما اخرجه عبد بن حميد عن الحسن انه قال: التقيّة جائزة الى يوم القيامة، و الثانى حمل التقيّة على ظاهرها و كونها جائزة انما هو على التفصيل الذى ذكرناه.[15]
مفتى محمد شفيع در تفسير معارف القرآن، ذيل آيه (الاّ ان تتقّوا منهم تُقاةً)مى نويسد: «منظور در اين جا مداراست; يعنى موالات با كفار جايز نيست، مگر هنگامى كه خودتان را از توطئه هاى آنها نجات دهيد و چون مدارا نوعى موالات و دوستى شمرده مى شود، بنابراين از موالات مستثنا قرار داده شد.[16]
نتيجه
آن چه به روشنى در ديدگاه هاى دو گروه ـ شيعه و سنى ـ در مورد تقيه يافت مى شود موارد زير است:
1. برداشت دو گروه اسلامى از تقيه متفاوت است، مگر در مواردى كمياب كه مواضعى مشترك دارند;
2. گويا شيعه، سنى را به تفريط در اين مورد و برعكس سنى، شيعه را به افراط در اين مورد متهم مى كند;
3. ديدن مشتركات ـ هر چند كم و جزيى ـ بهترين روزنه اميد مى باشد، بنابراين با توجه به اختلافات هزار ساله، هر دو مذهب براى اين كه ساختمان بزرگ وحدت اسلامى را حفظ كنند بايد درصدد تقريب و نزديك كردن نقطه نظرات مشترك و مشابه خويش برآيند و در زير سايه اين مشتركات به رشد درخت تنومند و سرسبز اسلام كمك كنند.
به نظر من پژوهش هايى در اين زمينه به نفع اسلام و مسلمين خواهد بود كه روح وحدت در آن دميده شده باشد. اگر اين گونه تحقيقات بى غرض، بين فريقين ادامه پيدا كند اميدهاى قابل توجهى به وحدت اسلامى پيدا مى شود; اما برعكس چنان چه هر مذهب تلاش در شكست و اهانت به مذهب ديگر نمايد، چيزى جز زنده كردن تعصبات هزار سال گذشته نكرده است و بزرگ ترين خيانت را به اسلام و مسلمين انجام داده است.
[1]. آل عمران، آيه 28.
[2]. اصول كافى، كلينى، ج 2، ص 402.
[3]. تشيع در مسير تاريخ، جعفرى، ص 346.
[4]. اصول كافى، كلينى، ج 1، ص 438.
[5]. اعتقادات، شيخ صدوق، ص 110.
[6]. اصول كافى، كلينى، ج 2، ص 219، ح 217.
[7]. فلسفه امامت و رهبرى، محمدى رى شهرى، ص 101.
[8]. فلسفه امامت و رهبرى، محمدى رى شهرى، ص 102 ـ 101.
[9]. روح المعانى، آلوسى، ج 4 ـ 3، ص 122 ـ 121.
[10]. همان، 123 ـ 122.
[11]. در متن نقل شده است «رفع الصوت فضرب به ضرعها» در حالى كه اين معنا صحيح نيست و ظاهر عبارت با آن چه ذكر كرديم سازگار است. البته خوش نداشتيم اين مطالب منافى وحدت در بحث هاى علمى تحقيقى مطرح گردد، ولى از آن جا كه نويسنده آنها را در نوشتار آورده بود، جهت متهم نشدن به حذف و تصرف در نوشتار، مطالب ايشان را بدون كم و كاست ذكر كرديم، ضمن اين كه جاى اين پرسش هست كه چگونه از ميان تفاسير فراوان، ايشان فقط كتاب روح المعانى آلوسى را با آن گرايشات خاص كه بر كسى پوشيده نيست مورد توجه قرار داده اند؟
[12]. همان، ج 4 ـ 3، ص 124.
[13]. همان، ج 4 ـ 3، ص 125 ـ 124.
[14]. تفسير قرطبى، ج 4، ص 57.
[15]. روح المعانى، ج 4 ـ 3، ص 125.
[16]. معارف القرآن، محمد شفيع، ج 2، ص 51. |