جمعه, 19 شهریور 1389
جمعة, 30 رمضان 1431
Friday 10 September 2010

سال همت مضاعف و کار مضاعف برهموطنان مبارکباد


دختري در حال غرق شدن مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
یکشنبه, 13 اردیبهشت 1388 ساعت 10:16

  مقدمه

دنياى امروز، دنياى ارتباطات و گفتمان فرهنگ ها و  تمدن هاست. عصر ما، عصر شكوفايى انديشه ها و  به نقد كشيده شدن واژه واژه فرهنگ هاست. در جهان كنونى با وجود بسيارى وسايل ارتباط جمعى، نه مى توان انديشه اى را پنهان ساخت و نه مى توان از بيان تفكر و گمانه اى جلوگيرى كرد. اكنون هيچ افقى از معرفت بشرى از چالش مصون نيست و  هيچ باورى نمى تواند با تكيه بر بايدها و نبايدها، بدون دليل باقى بماند.

بنابراين، برخلاف برخى گمانه ها كه جنگ تمدن ها را اجتناب ناپذير تصور كرده اند ـ كه البته حتى از طرح و نقد آن هم گريزى نيست ـ بهترين راه دست يازيدن به گوهر كمال گفت گوى منطق مدار و  حق محور است.

در يك بحث بخردانه، اگر مدار حق حكومت كند راه بر بارورى انديشه ها هموار خواهد شد و  سره از ناسره و درست از نادرست جدا خواهد گرديد; بى آن كه حريم حرمتى شكسته شود.

اميد آن كه فرجام بشر با حق مدارى به ساحل سعادت بيانجامد و منطق حقيقت جويى دستگير او در تلاطم توفان ندانستن ها و به بى راهه رفتن ها باشد.

{mospagebreak}

كاكايى ها بالاى سر مردم در پرواز بودند. جمعيت روى پل موج مى زد. زن جوانى روى پل مى گريست. دختر خردسالى در حال غرق شدن بود. يوسف از بالاى پل پريد; سمت دختر خردسال شنا كرد; او را گرفت و به ساحل باز گرداند.

جمعيت به سرعت از پله هاى كنار پل پايين آمدند و به طرف ساحل رودخانه دويدند. زنِ  جوان، زودتر از همه به آن جا رسيد و دخترش را در آغوش كشيد. زن و دختر در آغوش هم مى گريستند. يوسف روى ساحل شنى نشسته بود و نفس نفس مى زد. نسيم وزيدن گرفت و باران ملايمى آغاز شد. مردم به سوى سايبان هاى مغازه هاى كنار رودخانه دويدند. زن با گريه، از يوسف تشكر كرد. باران تندتر شد. زن ه0مراه دخترش به طرف مغازه هاى كنار رودخانه رفت. يوسف بلند شد، خود را به روى پل رساند و به طرف ميدان اصلى شهر حركت كرد. باران سيل آسا مى باريد. تازه به ميدان رسيده بود كه پرايدى آلبالويى رنگ كنار پاهايش ترمز كرد. در پرايد باز شد. يوسف خم شد و به داخل ماشين نگاه كرد. دختر جوانى پشت فرمان بود.

ـ بفرماييد بالا!

يوسف سرش را پايين انداخت و گفت: خيلى ممنون!

دختر گفت: كجا؟

ـ راضى به زحمت شما نيستم.

ـ خواهش مى كنم، تعارف نكنيد.

يوسف نگاهى به خيابان انداخت. باران همچنان مى باريد و تاكسى ها به سرعت از برابر انبوه مسافران مى گذشتند. چاره اى نداشت. سوار شد و ماشين حركت كرد. دختر جوان همان طور كه مشغول رانندگى بود، زير چشمى نگاهى به يوسف انداخت.

كجا تشريف مى بريد؟

ـ ايستگاه.

ـ بعدش؟

ـ رضوان شهر.

دختر تمام حواسش متوجه يوسف بود. ماشين به آرامى حركت مى كرد. هنوز چند دقيقه نگذشته بود، كه به ايستگاه رسيد. يوسف نگاهى به دختر انداخت و گفت: خيلى ممنون، همين جا پياده مى شم.

ـ من مى رم تالش، بين راه مى رسونمت.

ـ نمى خوام مزاحم بشم، متشكرم.

ـ خواهش مى كنم. مزاحم چيه، رساندن انسان فداكارى مثل شما افتخاره.

يوسف لبخند زد و گفت: شما هم...

ـ آره، ديدم با چه شجاعتى نجاتش داديد.

يوسف ديگر چيزى نگفت. دختر در هر فرصتى به يوسف نگاه مى كرد و حرف مى زد. يوسف ساكت بود و فقط گوش مى كرد. ماشين از ايستگاه گذشت و  از شهر خارج شد. آفتاب در حال غروب بود. هنوز باران مى باريد. خورشيد كه خيس شده بود، زير آب پنهان مى شد. يوسف نگاهش به دريا بود و دختر نگاهش به يوسف. ماشين به آرامى از جاده ساحلى مى گذشت. امواج دريا طلايى بودند و  مى درخشيدند. يوسف به غروبِ ساحل نگاه مى كرد و لذت مى برد. انگار تمام آينه هاى دنيا را شكسته و  ريخته بودند توى دريا. دريا گُر گرفته بود. نور خورشيد در حال غروب همه چيز را طلايى كرده بود. اسب ها از كنار پرچين شاليزارها و  خانه هاى روستايى به طرف جاده مى دويدند. دختر با ديدن آن ها، سرعت ماشين را كم كرد. ناگهان اسب ها به وسط جاده آمدند و پرايد ترمز كرد. يوسف به طرف شيشه جلوى ماشين پرت شد و سرش به شيشه خورد. دختر نگاهى به يوسف كرد و گفت: چيزى كه نشد، نه؟

يوسف لبخندى زد و گفت: خوشبختانه به
خير گذشت.

اسب ها از وسط جاده گذشتند و به طرف ساحل دريا دويدند. باران تندتر شده بود. ماشين حركت كرد. يوسف محو تماشاى دريا و غروب بود. نگاه دختر از يوسف كنده نمى شد: جوانى مؤمن، خوش سيما، چشم زاغ، مو بور، خوش قيافه، مؤدب، با وقار و دريا دل بود. 25 ـ 26 سالش مى شد. خدايا، اين همه خوشگلى در يك نفر! بهتره اسمشو بپرسم; اصلاً بهتره آدرسشو بگيرم; نه بهتره برسونمش درِ خونه اش. بعد لحظه اى در فكر فرو رفت و گفت: آقاى....؟

ـ اسمم يوسفه.

ـ آقا يوسف، شغل شما چيه؟

ـ معلم.

هوا تاريك شده بود. يوسف زُل زده بود به دريا. نزديك رضوان شهر رسيدند، يوسف گفت: ببخشيد، رضوان شهر پياده مى شم.

ـ كجا مى خواين برين؟ تو اين بارون و تاريكى ماشين گيرتون نمياد. مى رسونمت.

ـ نه، خيلى ممنون، راضى به زحمت نيستم.

ـ زحمت چيه، ماشين مال شماست، وقت منم كه ارزش نداره. حالا بگين كجا مى خواين برين، اگه خواستى مى تونى كرايه شو بدى.

يوسف لبخندى زد و گفت: شرفشاه.

دختر گفت: اوه، اين كه خيلى دوره. اين وقت شب ماشين پيدا نمى شه. خودم مى رسونمت، توفيق زيارت شرفشاه هم نصيبم مى شه. هر سال، روز عاشورا همراه بابام ميام شرفشاه! قربونش برم، آقا منو از مرگ نجات داد.

ماشين پيچيد جاده شرفشاه، يوسف گفت: شما آمدين شرفشاه؟

ـ آره، هر سال ميام. آخه نذر دارم. پنج سالم بود كه مريض شدم. پدرم منو پيش تمام دكترهاى گيلان و تهران برد، ولى نتيجه نداشت. همه از من قطع اميد كرده بودند. روز عاشورا منو برداشت و آورد شرفشاه و بست به ضريح. بعد اون قدر گريه كرد كه شب نشده شفامو از آقا گرفت. از اون روز به بعد، ديگه مريض نشدم. پدرم وقتى منو برد پيش دكترهايى كه قبلاً منو معاينه كرده بودن و جواب آزمايش ها و  عكس ها رو ديده بودن، باور نمى كردن. همه گفتن شرفشاه شفام داده. پدرم نذر كرد هر سال منو بياره شرفشاه، اون جا، روز عاشورا غذا بپزه و به سينه زن ها  بده.

بوى تمشك هاى خيس همه جا را پر كرده بود. باران نم نم مى باريد. يوسف شيشه ماشين را پايين كشيد. به شرفشاه كه رسيدند، جلوى امامزاده ماشين توقف كرد. يوسف خواست از ماشين پياده شود كه دختر گفت: نه، ديگه نمى شه. بايد تا دمِ در خونه برسونمت.

يوسف چيزى نگفت و با اشاره كوچه اى را نشان داد. ماشين حركت كرد، داخل كوچه شد و انتهاى كوچه توقف كرد. يوسف پياده شد و از دختر تشكر كرد. دختر خداحافظى كرد و رفت.
{mospagebreak}

يك هفته گذشت. يوسف در شاليزار بود و  مشغول دروى برنج. عطر ساقه هاى برنج همه جا پيچيده بود. نسيم زلف هاى شاليزار را شانه مى كرد. يوسف با صداى بلند شعر مى خواند كه صداى بوق ماشين او را متوجه خود ساخت. عرق پيشانى اش را پاك كرد. نگاهى به دور و بر انداخت. پرايد آلبالويى رنگى كنار سيم خاردار شاليزار توقف كرده بود. يوسف داس را كنار شاليزار گذاشت و به طرف ماشين حركت كرد. همان دخترى بود كه هفته پيش او را رسانده بود شرفشاه. جلو رفت و سلام كرد. دختر جواب داد و گفت: اومدم سرى بهت بزنم و  دعوتت كنم خونه ما. جريان فداكاريتو به پدرم گفتم، ازم خواست دعوتت كنم تا باهات آشنا بشه. داشتم مى رفتم خونتون ديدم اين جايى. خسته نباشى!

يوسف با لبخند گفت: خيلى ممنون. زحمت كشيديد تشريف آورديد. اين همه راه آمديد براى ديدن من؟

دختر لبخندى زد و گفت: آره، البته دعوتِ پدرم هم بود.

ـ مى بينيد كه فصل درو شده و من تنهام.

ـ جمعه، خودم ميام مى برمتون. ناهار خونه ما مى مونين، بعدم خودم برتون مى گردونم. چن  ساعت بيشتر نمى شه.

يوسف به فكر فرو رفت: ماشين و سر و وضع دختر نشان مى ده باباش سرمايه داره. چرا دعوتم كرده؟ چرا آن روز مرا درِ خانه رساند؟ اين همه راه از تالش آمده اين جا كه چى؟

دختر به شاليزار خيره شده بود. ناگهان هوا ابرى شد. باد ملايمى شروع به وزيدن كرد. دختر رفت وسط شاليزار، داس را برداشت و مشغول درو شد. يوسف رفت جلو و گفت: خانم، لباس شما كثيف مى شه! راضى به زحمت نيستم.

ـ من عاشقِ ساقه هاى برنج و شاليزارم.

يوسف وسط شاليزار ايستاده بود و نگاه مى كرد به دختر. دختر انگار كارش درو كردن بود. خوب كار مى كرد. هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه باران شروع شد. با شروع باران، دختر كار را رها كرد و به طرف ماشين رفت. يوسف داس را در دست گرفت و  مشغول دروى برنج شد. دختر از داخل ماشين، محو تماشاى يوسف بود. باران تندتر شده بود، ولى يوسف دست از كار نمى كشيد. با صداى بوق ماشين، يوسف دست از كار كشيد و به طرف ماشين رفت. دختر تمام حواسش به راه رفتن يوسف بود: خدايا، چه وقارى! اين پسره راه رفتنش هم با شكوهه.

پرايد به طرف روستا حركت كرد. مردان و زنان شاليكار، با ديدن پرايد، دست از كار كشيدند و به يوسف و دختر خيره شدند. پرايد از وسط شاليزارها گذشت و به شرفشاه رسيد. يوسف از دختر خواست اول روستا پياده اش كند، اما او نپذيرفت و جلوى در خانه يوسف ترمز كرد. يوسف گفت: كلبه ما لايق شما نيست; ولى حداقل بفرماييد چايى اى، شربتى... .

ـ باشه، فقط يه چايى.

هر دو پياده شدند. پرچين خانه يوسف آن قدر كوتاه بود كه حياط و ايوان خانه را از كوچه مى شد ديد. دختر تمام حواسش به خانه يوسف بود. وارد حياط كه شدند، دخترى از اتاق پريد بيرون و روى ايوان ايستاد. دختر وسط حياط، زير باران ميخكوب شده بود و خيره به دختر كوچك نگاه مى كرد. يوسف گفت: خانم، بفرماييد!

دختر سلام كرد و يوسف جواب داد. همه روى ايوان نشستند. يوسف گفت: خانم، تا شما بنشينيد، چايى حاضر مى شه.

دختر گفت: بابا، من چايى رو آماده كردم. بارون كه اومد، سماور رو روشن كردم. مى دونستم برمى گردى.

دختر بهت زده بود. يوسف رفت آشپزخانه و با سينى چاى بازگشت: بفرماييد چايى!

ـ خيلى ممنون. اين كوچولو دختر شماست؟

ـ آره.

غصه همه وجود دختر را فرا گرفت: چقدر احمقم، چرا از اول نپرسيدم ازدواج كرده يا نه؟

ـ خانم، چايى سرد شد.

دختر به خود آمد. يوسف به او نگاه مى كرد. دختر طاقت از كف داد و پرسيد: خانم تشريف ندارن؟

يوسف دستانش را به سر دخترش كشيد. اشك در چشمانش حلقه زد: سه سال پيش فوت كرد!

ـ خدا بيامرزدش، خدا به شما صبر بده. ببخشيد، نمى خواستم ناراحتتون كنم!

ـ خدا اموات شما رو بيامرزه. اين دختر ثمره زندگى مشترك 5 ساله ماست.

دختر با اشاره از كودك خواست به طرفش بيايد. دستان كوچكش را گرفت و روى زانوى خود نشاند: اسمت چيه، عزيزم؟

ـ زينب.

ـ زينب، چه اسم خوبى!

ـ اسم شما چيه؟

ـ خديجه، خديجه حميدى.

مشغول خوردن چاى شدند. صداى اذان از بلندگوى امامزاده بلند شد. باران قطع شده بود. دختر بلند شد، رفت آشپزخانه و تمام استكان ها را شست. يوسف وسط ايوان به نماز ايستاد. خديجه در آشپزخانه مشغول وضو گرفتن شد. زينب به طرف آشپزخانه رفت. از لاى در، وضو گرفتن او را تماشا كرد. نماز يوسف كه تمام شد، رفت روى زانوانش نشست و گفت: بابا! خديجه  بلد نيست وضو بگيره. دستاشو از پايين به بالا مى شوره!

يوسف لبخندى زد و گفت: خوشگلم، وضوى او با ما فرق داره. حالا برو وضو بگير و بيا با هم نماز بخوانيم.

زينب مشغول وضو گرفتن شد. دختر از آشپزخانه بيرون آمد; و گفت: قبول باشه!

ـ قبول حق باشه!

ـ چادر نماز دارين؟

يوسف بلند شد و رفت داخل اتاق. دختر از پنجره به داخل اتاق نگاه كرد. يوسف صندوقى را باز كرد; چادر سفيد گُل دارى را بيرون آورد; بوييد; بوسيد و گريست به طورى كه قطرات اشك بر روى چادر ريخت. چشمانش را پاك كرد; از اتاق خارج شد و چادر را به دختر داد. دختر چادر را سر كرد. اندازه اش بود. پشت سر يوسف به نماز ايستاد. زينب با تعجب روى پله هاى ايوان ايستاده بود و به نماز خواندن دختر نگاه مى كرد. نماز كه خواندند، دختر خداحافظى كرد و رفت.

 

 

 

 {mospagebreak}

روز جمعه، اول صبح بود. يوسف به باغچه مى رسيد كه صداى بوق ماشين به گوشش خورد. به طرف كوچه نگاه كرد. دختر شيشه ماشين را پايين كشيد و براى يوسف دست تكان داد. يوسف به طرف ماشين رفت.
ـ سلام.
- سلام.
ـ حال شما خوبه.
ـ خيلى ممنون.
ـ بريم؟
ـ كجا؟
ـ آقا يوسف، يادتون رفت؟ قرار بود جمعه، ناهار منزل ما باشين.
ـ شما فرموديد; ولى من قول كه ندادم.
ـ آقا يوسف، نشد ديگه. يه خواهش از شما كردم، شمام نه نگفتين، سكوت علامت چيه؟
ـ رضا، ولى من يوسفم.
هر دو خنديدند. اهالى روستا با نگاه معنادار از كنار آنان رد مى شدند. همسايه ها رفت و آمد دختر به خانه يوسف را زير نظر داشتند. يوسف نگاهى به حياط انداخت و گفت: زينب هنوز خوابه. نبايد به اين زودى بيدارش كنم.
ـ اشكال نداره، من مى رم امامزاده زيارت، هر وقت زينب خانم بيدار شد و صبحانه تونو خوردين، بياييد امامزاده. من اون جام.
ـ نمى شه، فرصتى ديگر... .
ـ نه، ناهار آماده و بابام منتظره.
ـ چشم. پس يك ساعت بعد، امامزاده.
خديجه سوار پرايد شد و به طرف امامزاده حركت كرد. يوسف هم داخل خانه شد و رفت آشپزخانه.
خديجه طورى به ضريح چسبيده بود كه توجه همه زائران را به خود جلب مى كرد. يوسف خيره شده بود به خديجه، باورش نمى شد يك دختر سنّى اين همه به امامزاده اعتقاد داشته باشد. او با باورهاى سنى هاى منطقه اش كه شافعى بودند، آشنايى داشت و مى دانست به اهل بيت(عليهم السلام) علاقه دارند; ولى اين همه علاقه و محبت از سنّى ها نديده بود.
بسيارى از روستاييان رضوان شهر را سنى ها تشكيل مى دادند. شيعيان و سنى هاى اين منطقه ساليان دراز در كنار يكديگر زيسته بودند و هيچ اختلافى نداشتند.
يوسف غرق تماشاى دختر بود و دختر در خلوت خويش با امامزاده سخن مى گفت: آقا جان، منو شفا دادى، ممنونم. جسم منو شفا دادى; ولى حالا روحم مريضه، گرفتار، دلم گرفتاره! كمكم كن. آقا جان، شفام دادى، بابام نذر كرد هر سال روز عاشورا منو بياره اين جا، تو رو زيارت كنم. هر سال ميام زيارتت. آقا، قربونت برم، اين همه دكتر و مهندس و سرمايه دار اومدن خواستگاريم قبول نكردم، ولى اين پسره خيلى با صفاس، مَرده، جوونمرده، اون بچه رو از مرگ نجات داد. از خدا بخواه ازدواج من و يوسف يه جورى، هر جور خودش مى خواد، جور بشه. اون دفعه بابام نذر كرد، حاجتش رو برآوردى. حالا من نذر مى كنم، اگه ازدواج من و يوسف سر بگيره، هر شب جمعه بيام زيارت.
يوسف نشسته بود و قرآن مى خواند كه خديجه آمد بالاى سرش: خدا قبول كنه!
ـ قبول حق ان شاءالله، آماده اى؟
ـ پس زينب كجاست؟
ـ حياط دنبال كفترها.
يوسف بلند شد، قرآن را بوسيد و در قفسه مخصوص گذاشت. هر دو از امامزاده خارج شدند. خديجه رفت زينب را در آغوش گرفت. آنگاه همراه يوسف از صحن امامزاده خارج شدند. مغازه دارهاى اطراف امامزاده به آنان مى نگريستند. همه آنان يوسف را مى شناختند و به او احترام مى گذاشتند. شايعاتى در روستا پيچيده بود. همه روستائيان درباره دخترى كه به خانه يوسف مى آمد، صحبت مى كردند.
پرايد جلوى ويلاى شيكى ترمز كرد. منظره قشنگى بود. اطراف ويلا را درختان بلند چنار پوشانده بود. كوه هاى تالش از دور نمايان بود. پدر خديجه از ويلا خارج شد و به طرف آنان آمد. مردى ميانسال به نظر مى رسيد. خيلى شيك پوش بود. آرام آرام گام برمى داشت. لبخند زنان به يوسف نزديك شد و با او روبوسى كرد: به به، آقا يوسف فداكار خوش آمدى.
بعد به طرف ويلا حركت كردند. داخل ويلا كه شدند، يوسف به دور و برش نگاه كرد. در طول عمرش چنين ساختمانى نديده بود. روى مبل نشستند. پس از اندكى سكوت، خديجه به پدرش گفت: بابا جان، به زور آوردمش.
پدر تبسمى كرد و گفت: افتخار نمى دن آقا. بايدم ندن، آن همه فداكارى و بزرگى كجا و خانه حميدى خاك آلود شالى كوب كجا؟! اما حالا كه ما رو سعادتمند كرده، برو چايى اى، شربتى يه چيزى بيار تا بهش سخت نگذره.
يوسف نمى دانست چه بگويد. زير لب زمزمه مى كرد كه قابل نيستم. خديجه به طرف آشپرخانه رفت. حميدى با دست به دختر يوسف اشاره كرد جلو بيايد. وقتى جلو آمد، او را بوسيد و پرسيد:
ـ اسمت چيه؟
ـ زينب.
ـ بارك الله، چه اسم زيبايى.
آقاى حميدى و يوسف در حال صحبت بودند كه خديجه با سينى چاى وارد هال شد. چاى را كه خوردند، پدر يوسف پيشنهاد كرد به باغ پشت ويلا بروند. يوسف پذيرفت و همگى از ويلا خارج شدند. باغ بزرگ و زيبايى بود. درختان انجير، سيب، آلوچه، گردو، توت و انار در سرتاسر باغ ديده مى شد. گلخانه بزرگى هم در آخر باغ به چشم مى خورد. همگى زير سايه درخت گردو نشستند. نسيم ملايمى مىوزيد. حميدى دستى بر سر زينب كشيد و گفت: اگر يه شعر بخوانى، يه عالمه گردو برات مى چينم!
ـ شعر بلد نيستم، ولى چهارده تا سوره بلدم.
ـ چه بهتر، بخوان ببينم.
دختر يوسف تند تند سوره هاى كوچك را مى خواند و همه با لبخند به او نگاه مى كردند. سوره چهاردهم را كه خواند، پدر خديجه بلند شد; با چوب بلندى كه كنار درخت افتاده بود، به شاخه هاى درخت زد .چند گردو از درخت به پايين افتاد. آن ها را جمع كرد و به زينب داد: آقا يوسف، دختر خوبى دارى! قدرش را بدان. خودتون قرآن يادش دادين؟
ـ آره.
ـ به به، پدر كه دبير باشه، بچه خود به خود مى شه عالم. شما چى درس مى ديد؟
ـ عربى.
ـ به به! خيلى عاليه. كدام دانشگاه درس خوانديد؟
ـ تهران.
ـ كاش ادامه مى دادى.
ـ بعد از ليسانس، آمدم ولايت و زن گرفتم و بعدش هم كه تدريس و گرفتارى زندگى.
ـ راستى، شنيدم مادر زينب جان مرحوم شده.
ـ خدا بيامرزه اموات شما رو.
خديجه مشغول بازى با زينب بود، ولى حواسش به سخنان يوسف بود. حميدى به دخترش گفت: خديجه جان، برو ببين ناهار حاضره!
دختر در حالى كه دست زينب را گرفته بود، بلند شد و به طرف ويلا حركت كرد.
ناهار را كه خوردند، يوسف تشكر كرد. مى خواست خداحافظى كند كه حميدى گفت: نشد آقا جان، تا غروب ميهمان مايى. هنوز كارها داريم. بايد كتابخانه اين جا رو ببينى. معلم ها به كتاب خيلى علاقه دارند. نماز هم كه خواندى، ديگه كارى ندارى.
يوسف همراه حميدى به طرف كتابخانه رفت. كتابخانه بزرگى بود. حداقل دو ـ سه هزار جلد كتاب داشت. همه جور كتاب آن جا بود. از كتاب هاى عشقى و پليسى گرفته تا كتاب هاى مذهبى، تاريخى و سياسى. يوسف به طرف قفسه كتاب هاى مذهبى رفت; كتابى برداشت و مشغول مطالعه شد.
ـ چى هست، آقا يوسف؟
ـ تفسير كشاف زمخشرى.
ـ راستش 10 ـ 15 سال پيش همراه مرحوم خانمم و خديجه داشتيم مى رفتيم اراك، پيش داداشم كه ماشين نزديك قم خراب شد و يك روز قم مانديم. رفتيم زيارت حضرت معصومه و بازار. يك سرى كتاب هم خريديم; از جمله اين تفسير.
ـ پس عربى هم بلديد.
ـ نه خيلى، وقتى جوان بودم چند سال تو كشورهاى خليج كار كردم و يك چيزهايى ياد گرفتم. من عاشق تاريخم، مخصوصاً تاريخ ايران.
ـ خيلى خوبه، اهل مطالعه هم هستيد ماشاءالله.
ـ نه، به اندازه شما معلما كه نه; ولى مطلبى كه به اون معتقدم عدم تعصب در مطالعه است. ببين آقا يوسف من هم كتاب هاى شيعيان رو مى خوانم هم كتاب هاى خودمان رو. اين چيزيه كه من در شيعيان نديدم. الان ملاحظه بفرما تو اين اتاق هم كتاباى شما هست هم كتاباى بزرگان خودمان.
ـ البته حرف شما متين، اما كليّت نداره.
ـ من تا حالا خانه خيلى از آشناها و تاجراى شيعه رفتم، باور كنيد حتى يك جلد، آقا يوسف حتى يك جلد از بزرگان اهل سنت كه به هر حال بزرگان اسلامند، نديدم.
ـ مى دانيد آقاى حميدى، اين به معناى بى توجهى نيست. اگه خانه علماى بزرگ شيعه تشريف ببريد، مى بينيد بيش تر كتاب هاى دانشمندان اهل سنت رو دارند. الان نگاه بفرماييد به همين كتاب كشاف، عين مطالب كتاب هاى شيعيان در اون هست; مثلاً اين روايت، از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)پرسش شد: خويشان شما كه دوستى آنان بر ما واجب است، چه كسانى هستند؟ رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: على و فاطمه و فرزندان آن دو.
يوسف كتاب را سرجايش گذاشت. كتاب ديگرى از قفسه برداشت و ادامه داد: يا مثلاً اين حديث از اين كتاب: رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: به زودى امت من به 73 فرقه تقسيم مى شوند. همه آن ها در آتش هستند جز يك فرقه نجات يافته. رسول خدا(صلى الله عليه وآله)فرمود: مثل اهل بيت من در بين شما چون كشتى نوح است كه هر كس سوار آن شد نجات يافت و هر كس سوار نشد، غرق شد. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: من در ميان شما چيزى را مى گذارم كه اگر به آن چنگ زنيد، هيچ گاه گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و عترت خود; اهل بيتم. نيز رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «انا مدينةُ الْعِلْمِ وَ عَلىٌّ بابُها»; من شهر علمم و على دروازه آن.
يوسف بلند شد و كتاب را سرجايش گذاشت. حميدى گفت: چايى كه ميل داريد، بى تعارف.
ـ نه، خيلى ممنون! معمولاً يك ساعت بعدِ ناهار چايى مى خورم.
ـ اين كتابى كه الان چند تا روايتش رو خواندى، چى بود؟
ـ نمى دانم، گذاشتم سرجاش. الان پيداش مى كنم.
ـ نه، مى خوام ببينم در تفسير معتبرى مثل زمخشرى هم چنين رواياتى يعنى به اين زيادى هست؟
يوسف تفسير زمخشرى را برداشت و گفت: بله، من ديدم، خيلى; مثلاً اين صفحه، توجه بفرماييد: رسول خدا(صلى الله عليه وآله)فرمود: هر كس با دوستى آل محمد بميرد، شهيد مرده است. هر كس با دوستى آل محمد بميرد، مورد بخشش واقع مى شود. هر كس با دوستى آل محمد بميرد، شهيد مرده است. هر كس با دوستى آل محمد از دنيا برود، مؤمن و با ايمان كامل از دنيا رفته است. هر كس با دوستى آل محمد بميرد، فرشته مرگ او را به بهشت بشارت مى دهد. هر كس با علاقه به آل محمد بميرد، به سوى بهشت برده مى شود; آن گونه كه عروس را به خانه شوهرش مى برند. هر كس با كينه آل محمد بميرد، در روز قيامت در حالى وارد مى شود كه ميان دو چشمش نوشته شده است مأيوس از رحمت الهى. هر كس با كينه آل محمد از دنيا برود، كافر مرده است. هر كس با بغض آل محمد بميرد، بوى بهشت را استشمام نمى كند.
حميدى بلند شد و كتابى را از قفسه برداشت: آقا يوسف، مى دانى ما شافعى هستيم. شافعى ها از بقيه اهل سنت به شيعيان نزديك ترند و علاقه خاصى به اهل بيت دارند. امام شافعى شعرى درباره مقام اهل بيت سروده كه الان پيداش مى كنم.
حميدى صفحات كتاب را ورق زد، يوسف تفسير زمخشرى را سرجايش گذاشت و روى مبل نشست. پدر يوسف شعر شافعى را خواند:
يا اهل بيت رسول الله حبّكم *** فرض من الله فى القرآن انزله
كفاكم من عظيم القدر انكم *** من لم يصل عليكم لا صلاة له
اى اهل بيت رسول خدا، دوستى شما از سوى خداوند در قرآنى كه نازل كرده، واجب شده است. در شأن والاى شما همين بس كه اگر كسى بر شما درود نفرستد، نمازش قبول نيست.
يوسف لبخندى زد و گفت: شعر زيبايى خوانديد. راست گفت شافعى; چون نماز بى تشهد قبول نيست. در تشهد هم كه بايد صلوات فرستاد. پس صلوات بر آل محمد(صلى الله عليه وآله) در نماز واجب است.
حميدى برخاست; به طرف يوسف رفت و گفت:
ـ از هر چه بگذريم، سخن خواب خوش تر است. اگر اهل استراحتى آقا جان، بفرما هر جا راحت ترى چند دقيقه اى استراحت كن. من پيرمرد كه عذرم موجه موجهِ... .
ـ يعنى بعد از ظهر مى خوابيد؟
ـ اى آقا خواب كه نه، چند دقيقه اى دراز مى كشيم.

 

{mospagebreak}

نزديك غروب بود. يوسف با آقاى حميدى خداحافظى كرد و گفت: خب، قول داديد، ناهار منزل ما تشريف بياريد، جمعه آينده. فراموش كه نمى كنيد؟
ـ اى آقا، چه حرفى مى زنى، قول من قوله.
يوسف سوار ماشين شد و ماشين حركت كرد. خديجه همان طور كه مشغول رانندگى بود، نگاهى به يوسف انداخت و گفت: ماشّاالله آقايونم وقتى با هم مى شينن خيلى حرف مى زنن.
يوسف لبخندى زد و گفت: بابات كتاب هاى خوبى داره. ما معلما هم كه كارمان حرف زدنه.
زينب در صندلى عقب ماشين خوابش برده بود. يوسف نگاهى به دخترش انداخت و گفت: دخترم خيلى اذيت كرد. من و بابات گرم صحبت بوديم و زينب مزاحم شما!
ـ خواهش مى كنم. زينب كوچولو هم خوشگله، هم مهربونه، هم خوش صحبت.
ـ ببخشيد، هميشه با پدرتان تنهاييد؟
اشك در چشم هاى دختر حلقه زد. با صداى گرفته گفت: سه سال قبل رفته بوديم اروپا. توى يه تصادف، مادر و داداشم كشته شدند.
ـ خدا رحمتشان كنه.
ـ خدا اموات شما رو بيامرزه.
سكوتى طولانى در داخل ماشين حكمفرما شد. نزديك شرفشاه كه رسيدند، خديجه به يوسف گفت: شما هيچ چى درباره پدر و مادر و برادر و خواهرتون نگفتين.
ـ تمام اقوامم انزلى هستند. من سه ماه بعد از ازدواج، چون خانمم مريض شد، آمدم شرفشاه تا نزديك پدر و مادرش باشه. مرحوم اهل
شرفشاه بود.
ـ خدا رحمتش كنه.
ماشين به شرفشاه رسيد. يوسف پياده شد و در حالى كه زينب را در آغوش داشت، با دختر خداحافظى كرد.

 دختر يوسف سركوچه بود; يوسف از ايوان، نظاره گر دخترش بود: زينب، عزيزم، بيا سرما مى خورى.
ـ بابا جون، دارن ميان، دارن ميان.
يوسف از ايوان پايين آمد و به طرف كوچه رفت. آقاى حميدى و دخترش به او نزديك شدند و پس از سلام و تعارف هاى مكرر در ايوان نشستند. آقاى حميدى خيره شده بود به ساختمان. يوسف بلند شد، رفت آشپزخانه و سبد ميوه را آورد. زينب هم رفت و زيردستى و چاقو آورد. ناگهان باران تندى آغاز شد. زينب از ايوان پايين رفت، كفش هاى ميهمان ها را آورد بالا و گذاشت روى جاكفشى كنار ايوان. يوسف و آقاى حميدى مشغول صحبت شدند. خديجه به آشپزخانه رفت و سماور را روشن كرد. يوسف گفت: راضى به زحمت شما نيستم.
ـ خواهش مى كنم! زحمتى نيست.
چاى و ميوه را كه خوردند، يوسف همراه پدر خديجه به داخل اتاق رفت. پدر خديجه تعجب كرد. دور تا دور اتاق قفسه هاى كتاب بود: اى آقا، كتابخانه شما كه خيلى بزرگ تر از مال ماست.
ـ قابل شما رو نداره.
پدر خديجه به طرف قفسه هاى كتابخانه يوسف رفت: اما همان كه عرض كردم از كتاب هاى ما خبرى نيست.
ـ بفرماييد بنشينيد، خسته مى شيد!
ـ اى آقا ما كه همش نشستيم.
هر دو روى فرش نشستند. يوسف رفت سراغ قفسه هاى كتاب، دفتر 60 برگى را از لابه لاى كتاب ها بيرون آورد و گفت: البته شايد نباشه; اما خلاصه آن ها جمع شده در اين دفتر; خلاصه حدود 15 تا از كتاب هاى برادران اهل سنت.
ـ حالا چى نوشتى، چه طور 15 كتاب در 60 برگ.
ـ فقط بعضى مطالبش يادداشت شده، يعنى چيزهاى مهم.
ـ مهم هاش چى هست؟
يوسف دفترش را باز كرد و شروع به خواندن كرد: حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) به حضرت على(عليه السلام)فرمود: خداوند، تو و نسل و فرزندان و خويشان و شيعيان و دوستان تو را آمرزيده است. ديگر فرمود: هر كس خرسندش مى كند كه چون زندگانى من زندگى نمايد و چون من بميرد و ساكن بهشت عدن شود كه پروردگارم آن را غرس كرده است، پس از من، على را دوست بدارد و دوستدار او را نيز دوست بدارد و به ائمه بعد از من اقتدا كند; چون آنان عترت من هستند.
حميدى يك دستش را بالا برد و گفت: آقا، اجازه!
ـ اجازه ما هم دست شماست، ولى به اين زودى خسته شديد؟
ـ اى آقا، خستگى چيه; اين پيرمردى كه رو به روى شما نشسته، همه باراندازهاى شيخ نشين ها رو بار به دوش دويده; ولى سؤال دارم. ما، اهل سنت به اهل بيت علاقه داريم; روايات كتاب هاى ما هم كه معلومه و خوانديد. من هم از رشادت هاى على در ميدان جنگ و خدمات او به اسلام بسيار شنيدم. شما به على اقتدا مى كنيد و ما به همه صحابه. آيا اين اشكال داره؟ حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)فرموده: اصحاب من مانند ستارگانند; به هر كدام از آنان اقتدا كنيد، هدايت مى شويد.
يوسف لبخندى زد و گفت: سؤال زيبايى كرديد. اتفاقاً اين حديث موضوع تحقيق من بود، در دوران دانشجويى. يك لحظه اگر صبر كنيد، پيداش مى كنم. البته قول بديد خسته نشيد.
ـ اى آقا، چه حرف ها مى زنيد. فكر كردى ما هم جوان امروزيم؟ خديجه، خديجه!
ـ بله، بابا.
ـ بيا دخترم، بيا به اين آقا يوسف بگو قصه دراز رشادت و مقاومت ما چيه.
خديجه از ايوان به اتاق آمد و گفت: پدر، بالاخره بحث هاى علمى تون تموم شد؟
يوسف در حالى كه لابه لاى كتاب ها دنبال دفتر تحقيق هايش مى گشت، گفت: عجله خوب نيست، خديجه خانم.
حميدى خنده كنان گفت: قرار نيست تموم بشه. بحث علمى و حديثى ثواب داره، از غيبت و تهمت كه بهتره.
يوسف دفترى از زير كتاب ها بيرون كشيد و گفت: بله، خودشه. خديجه خانم شمام همراه شو با ما. ببين، بحث اين است كه در روايتى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)نقل شده اصحاب من چون ستارگانند; به هر كدام از آنان اقتدا كنيد هدايت مى شويد.
خديجه سر تكان داد و پرسيد: راستى چرا شما به اين حديث اهميت نمى دين، آقا يوسف؟
يوسف دفتر را باز كرد و گفت: اين حديث جاى بحث داره; به دلايل زياد. اولاً، اين حديث با قرآن ناسازگار است، مثلاً خداوند در سوره توبه، آيه 101، به حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)مى فرمايد: برخى از اهل مدينه به نفاق خود ادامه دادند. تو آن ها را نمى شناسى، ما آن ها را مى شناسيم. اگر همه اصحاب پيامبر عادلند و به همه آن ها مى توانيم اقتدا كنيم، پس چگونه اين آيه بعضى از اهالى مدينه را كه جزو اصحاب پيامبر بودند، منافق مى نامد؟! علاوه بر آن كه خداوند در آيه 145 سوره نساء، درباره منافقان مى فرمايد: منافقان در پايين ترين قسمت آتش جهنم قرار دارند. بخارى كه از علماى بزرگ اهل سنت است و كتاب «صحيح» او جزو معتبرترين كتاب هاى حديثى اهل سنت است، در كتاب «التفسير»، ج 6، ص 59 مى نويسد: وقتى پيامبر(صلى الله عليه وآله)به سوى جنگ احد رفت، گروهى از اصحاب برگشتند. در پى آن، فرقه اى از مسلمانان گفتند: آنان را بكشيم. برخى نيز گفتند: نكشيم. آيه نازل شد: چرا شما درباره منافقان دو گروه شده ايد؟! تفسير ابن كثير، ج 1، ص 532 ـ 533 و صحيح ترمذى، كتاب التفسير، ج 5، حديث 3028 آمده است: اصحابى كه جنگ احد را ترك كردند و برگشتند، 300 نفر بودند. در تفسير ابن كثير، ج 1، ص 532 آمده است كه تعداد منافقان 31 سپاه اسلام بودند. بنابراين گروهى از اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)، طبق گفته علماى اهل سنت، منافق بودند. پس چگونه مى توان همه آنان را عادل و مايه نجات ناميد؟! در صحيح بخارى، ج 4، ص 94 و 95 و ج 7، ص 209 آمده است: پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: در قيامت، گروهى از اصحاب مرا به سوى جهنم مى برند. من مى گويم: خدايا، آنان از اصحاب من هستند. پاسخ داده مى شود: تو نمى دانى آنان بعد از تو چه كردند! آنان پس از رحلت تو مرتد شدند. در صحيح بخارى، ج 9، ص 83، كتاب الحوض و نيز در صحيح مسلم، ج 4، ص 1796، كتاب الفتن، احاديث بسيارى به همين مضمون نقل شده است. آيا باز هم مى توان همه اصحاب پيامبر را عادل و مايه نجات دانست و گفت: آنان به اجتهاد خودشان عمل كردند و به بهشت مى روند؟! پدر علاء بن مسيب مى گويد: به براء بن عازب گفتم: خوشا به حال شما كه همراه پيامبر بوديد و زير درخت با او بيعت كرديد! او گفت: نمى دانى ما بعد از او، چه چيزهايى داخل دين كرديم؟! بهشت مى روند و عادلند و مى توانند پيشواى مردم باشند و بايد به آنان احترام گذاشت; گرچه آنان جزو اولين افرادى باشند كه اسلام آورده باشند، در زير درخت با پيامبر بيعت و در جنگ ها جانفشانى كرده باشند; زيرا خداوند در قرآن به پيامبر مى فرمايد: كسانى كه با تو بيعت مى كنند، با خدا بيعت كرده اند. دست خدا بر فراز دست هاى آنان است. بعد از آن هر كس نقض بيعت كند، به ضرر خودش اقدام كرده است. (صلى الله عليه وآله) هم اين طور فكر نمى كردند كه همه كسانى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ديدند، عادل باشند. ام درداء مى گويد: نزد ابو درداء رفتم، ديدم ناراحت است. گفتم: چرا عصبانى هستى؟ گفت: به خدا در كارهاى اينان هيچ يك از دستورهاى محمد(صلى الله عليه وآله)را نمى بينم جز آن كه نماز را به جماعت مى خوانند. حال گريه است. پرسيدم: چرا گريه مى كنى؟ گفت: چيزى از دستورهاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)را در ميان اصحاب نمى بينم جز اين نماز كه آن را هم ضايع كردند. چگونه مى توان همه اصحاب پيامبر را عادل ناميد در حالى كه در ميان اصحاب پيامبر فردى به نام وليد بن عقبه بود كه در آيه 6 سوره حجرات فاسق خوانده شده است.
چگونه مى توان همه اصحاب پيامبر را عادل ناميد در حالى كه در ميان اصحاب پيامبر فردى به نام ابن ابى سرح بود كه در آيه 93 سوره انعام، بزرگ ترين ستمگر كه بر خداوند افترا زده، خوانده شده است. سنت هم حديثى را كه شما خوانده ايد، قبول ندارند; مثلاً ابن حزم، به صراحت گفته، اين حديث جعلى است. حديث را ضعيف دانسته اند، از جمله امام احمد بن حنبل، پيشواى حنبلى ها; عسقلانى و بيهقى. البحر المحيط، (ج 5، ص 527); سحاوى در المقاصد الحسنة، (ج 26، ص 27); ابن همام حنفى در التحرير، (ج 3، ص 243); متقى هندى در كنزالعمال، (ج 6، ص 133) و شوكانى در ارشاد الفحول، (ص 83)، به جعلى بودن اين حديث گواهى داده اند. علاوه بر اين ها، بسيارى از افرادى كه در سلسله راويان اين حديث قرار دارند، توسط علماى رجال اهل سنت نكوهش شده اند و دروغگويى و جعل حديث آنان زبانزد همه است. عبدالرحيم بن زيد، حمزه جزرى نصيبى، سلام بن سليم، سليمان بن ابى كريمه، زيد عمى و بشر بن حسين كه از راويان اين حديث هستند، به وسيله بخارى در الضعفاء، نسائى در الضعفاء، ابن ابى حاتم در العلل، ابن جوزى در العلل المتناهبه، ذهبى در ميزان الاعتدال، خزرجى در تهذيب الكمال، ابن حجر در لسان الميزان و بسيارى از عالمان سنى با عبارات «بسيار دروغگو و خبيث» و «حديث جعل مى كند» نكوهش شده اند.
خديجه گفت: ماشاالله، پس اين حديث از بيخ خرابه.
حميدى سر تكان داد و گفت: اين آقا يوسف مرد دانشمنديه. اصلاً به قيافه اش نمياد اين قدر اهل تحقيق و مطالعه باشه.
هوا تاريك شده بود. خديجه جلوى در ايستاده بود. پدرش در حال روبوسى با يوسف بود. يوسف به حميدى گفت: ببخشيد اگر بد گذشت. بالاخره ناهارى كه مرد درست كنه، بهتر از اين نمى شه.
ـ اى آقا، چه حرف ها مى زنى; قورمه سبزى به اين خوش مزه اى كم تر خورده بودم. دستت درد نكنه! ببخشيد كه مزاحم شديم. ان شاءالله جمعه آينده ناهار خانه ما خدمتتان هستيم.
ـ قبلاً مزاحم شدم.
ـ اى آقا، چه حرف ها مى زنيد. بايد بحث علمى ما ادامه پيدا كنه. امروز كيف كردم. از بهترين روزهاى زندگيم بود.
ـ باشه، ان شاءالله جمعه آينده.
ـ خديجه صبح جمعه مياد دنبال شما.
ـ نه، خديجه خانم به زحمت مى افتن. خودم مى آم.
ـ اى آقا، اين حرف ها چيه! اصلاً خديجه بيش تر دلش مى خواد شما رو ببينه. باور نمى كنى تو اين هفته همش از شما صحبت مى كرد.
يوسف سرش را پايين انداخت و چيزى نگفت. خديجه از سر كوچه براى دختر يوسف دست تكان داد. سوار ماشين شدند و حركت كردند. يوسف به ايوان برگشت و دخترش را در آغوش كشيد.

 

 

 

 

 

 

 

 


{mospagebreak}

صبح روز جمعه، پرايدى جلوى در منزل يوسف ترمز كرد. دختر يوسف با شنيدن صداى بوق ماشين، دويد وسط ايوان و براى خديجه دست تكان داد. خديجه هم براى او دست تكان داد; ولى هر چه صبر كرد، از يوسف خبرى نشد. وارد حياط شد و گفت: خوشگل، بابا كجاست؟
ـ مريضه! تب داره، خوابيده، بيدارش كنم؟
ـ نه عزيزم!
خديجه از پله هاى ايوان بالا رفت و داخل اتاق شد. يوسف وسط اتاق خوابيده بود. لحافى روى خود انداخته بود. عرق از سر و رويش مى ريخت. تب و لرز داشت. چند بار يوسف را صدا زد ولى بيدار نشد. رفت آشپزخانه، يك پارچه خيس برداشت و داخل اتاق شد. ناگهان متوجه شد يوسف زير لب نام كسى را مى برد. جلوتر رفت، سرش را نزديك برد. يوسف در عالم خواب مى گفت: زليخا! زليخا!
نگاهى به عكس همسر يوسف كه روى طاقچه بود انداخت و با خود گفت: حتماً اسم همسرش زليخا بوده. پارچه خيس را روى پيشانى يوسف گذاشت، به سرعت از اتاق بيرون آمد و از خانه خارج شد. سوار ماشين شد و به طرف ميدان روستا حركت كرد. نشانى درمانگاه را از اهالى پرسيد; ولى متوجه شد جمعه ها درمانگاه تعطيل است. به خانه يوسف برگشت. از ماشين پياده شد و زنگ در همسايه را به صدا درآورد. پيرمردى در را باز كرد. خديجه گفت: سلام! ببخشيد مزاحمتون شدم. آقا يوسف مريضه، تب داره!
پيرمرد با تعجب به او نگاه مى كرد. بدون اين كه حرفى بزند، به طرف خانه يوسف رفت. يوسف را بر دوش گرفت; سوار ماشين كرد و ماشين به طرف رضوان شهر به راه افتاد. يوسف چشم هايش را كه باز كرد، خديجه را بالاى سر خود ديد. تعجب كرد. دوروبرش را نگاه كرد به آرامى گفت: اين جا كجاست؟
خديجه گفت: درمانگاه رضوان شهر!
ـ درمانگاه! من اين جا... .
ـ تب داشتيد، تب و لرز. همسايه تون كمك كرد، آوردمت درمانگاه. خدارو شكر، حالتون بهتره!
ـ دخترم كجاست؟
ـ خونه.
ـ بايد برگردم خانه، زينب دلتنگ مى شه، گريه مى كنه.
ـ سِرُم داره تموم مى شه، فكر كنم پنج ـ شش دقيقه ديگه بيش تر نمونده.
خديجه به طرف اتاق دكتر رفت و لحظه اى بعد همراه دكتر برگشت. دكتر يوسف را معاينه كرد و گفت: الحمدلله حالتون خوبه! سِرُم كه تموم شد، مى تونين برين; ولى بهتره دو ـ سه روز كاملاً استراحت كنين.
سرم كه تمام شد، پرستار سوزن را از دست يوسف كند. يوسف بلند شد و همراه خديجه از درمانگاه خارج شد. دقايقى بعد ماشين به درِ خانه يوسف رسيد. دختر يوسف جلوى در ايستاده بود. تمام پهناى صورتش را اشك پر كرده بود. يوسف از ماشين پياده شد. زينب دويد و پدررا در آغوش كشيد. پدر و دختر مى گريستند. هر سه وارد خانه شدند. اندكى بعد سوار ماشين شدند و به طرف تالش حركت كردند. آقاى حميدى جلوى در ويلا ايستاده بود. ماشين جلوى پاهايش ترمز كرد.
ـ دختر، چرا اين همه دير كردى؟
ـ خديجه از ماشين پياده شد و گفت: آقا يوسف مريض بود، بردمش درمانگاه.
يوسف و دخترش از ماشين خارج شدند. حميدى جلو رفت و به سلام يوسف پاسخ داد. آنگاه آرام آرام به سوى ويلا حركت كردند. حميدى گفت: يوسف جان! بهتره برى اتاق، يه ساعت استراحت كنى تا حالت بهتر بشه.
ـ نه، حالم بهتره.
ـ تعارف نكن، زود باش.
حميدى دست يوسف را گرفت و او را به طرف اتاق برد. خديجه هم دست دختر يوسف را گرفت و به طرف آشپزخانه رفت. صداى اذان ظهر كه بلند شد، يوسف بيدار شد. از اتاق بيرون آمد. خديجه توى هال، روى مبل نشسته بود: سلام آقا يوسف، حالتون بهتره.
ـ سلام، خيلى ممنون. الحمد لله. دخترم كجاست؟
ـ با بابام رفته تو حياط، داره بازى مى كنه.
يوسف روى مبل نشست. خديجه يك ليوان آب هويج برايش آورد.
ـ راضى به زحمت نبودم.
ـ خواهش مى كنم، بفرماييد!
يوسف مشغول خوردن آب ميوه شد. خديجه زُل زده بود به يوسف. يوسف سرش را بلند كرد، ديد خديجه به او نگاه مى كند. سرش را پايين انداخت. يكى ـ دو دقيقه به سكوت گذشت. خديجه گفت: آقا يوسف، ببخشيد اسم خانمتون چى بود؟
ـ سوسن، چطور مگه؟
خديجه با تعجب به يوسف نگاه كرد و گفت: هيچ چى، همين طورى پرسيدم.
زينب وارد هال شد و به طرف پدر دويد. يوسف او را در آغوش كشيد. لحظه اى بعد حميدى هم به آن ها پيوست. خديجه مشغول آماده كردن ناهار شد. يوسف پرسيد: اذان گفتن؟ خديجه گفت: آره، آخر اذون بيدار شدين.
ـ چقدر خوابيدم.
حميدى گفت: دو ساعت.
يوسف، وضو گرفت و مشغول نماز شد. بعد از ناهار، يوسف و پدر حميدى به كتابخانه رفتند و مشغول صحبت شدند.
ـ آقا يوسف، دخترم مى گفت تب و لرز شديد داشتى!
ـ ديشب تب كردم. هر چه لحاف بود، روى سرم انداختم ولى باز هم سردم بود. ناى حركت نداشتم كه به همسايه خبر بدم. زينب هم خواب بود، دلم نيامد بيدارش كنم از همسايه كمك بگيره. يكى ـ دو تا قرص خوردم و خوابيدم.
ـ خدا را شكر الان بهترى. امشب اگر خانه ما بمانى، حالت خوبِ خوب ميشه.
ـ نه، حالم بهتره; فقط كمى سرم درد مى كنه.
ـ اى آقا، باز تعارف. امشب خونه ما مى مونى. اما و اگر نداره.
باران به شدت مى باريد. خديجه مشغول شستن ظرف ها بود. زينب هم مشغول تماشاى تلويزيون بود. يوسف به طرف قفسه كتابخانه رفت. كتابى برداشت، روى مبل نشست و مشغول مطالعه شد.
خديجه روى كاناپه نشسته بود. تمام حواسش به يوسف بود: اين همه خواستگار برام اومد يا من ردش كردم يا بابام قبولشون نكرد. دكتر، مهندس، بازارى، كارمند بانك; ولى هيچ كدوم مثل يوسف نبودند. نمى دونم چى كار كنم؟ به بابام بگم عاشق شدم، شايدم متوجه شده باشه. شايد خود يوسف هم بو برده باشه. مردم چى مى گن. فاميلا چى مى گن. نمى گن تو به اين خوشگلى و جوونى، بابات سرمايه دار، رفتى زن يه نفر شدى كه قبلا ازدواج كرده و يه بچه داره. وضع ماليش هم كه تعريف نداره. خدايا، چى كار كنم؟
ـ خديجه!
حميدى بود كه صدايش مى كرد، ولى دختر در جهانى ديگر به سر مى برد. حميدى متوجه شد دخترش حواسش جاى ديگر است. رفت آشپزخانه، دو تا چاى ريخت و آورد. خديجه ناگهان پدرش را رو به روى خود ديد، جا خورد و گفت: بابا، كى اومدى؟
ـ الان.
ـ چى شد؟
ـ چيزى نبود، به خير گذشت. دعوا سر ارث بود. پدر و دختر مشغول خوردن چاى شدند. پدر پرسيد: يوسف كجاست؟
ـ رفت حياط، قدم بزنه.
ـ صداش كن، بياد صبحانه بخوره.
ـ چشم!
خديجه از اتاق بيرون رفت. يوسف انتهاى باغ در حال نرمش بود.
ـ آقا يوسف، صبحونه.
ـ چشم، اومدم.
صبحانه را كه خوردند، يوسف و حميدى به كتابخانه رفتند. خديجه و زينب مشغول جمع كردن سفره شدند. حميدى روى مبل نشسته بود و يوسف رو به روى قفسه هاى كتابخانه ايستاده بود.
ـ آقا يوسف، باز هم به هم رسيديم. دفعه پيش درباره چى حرف زديم؟
ـ جايگاه اهل بيت نزد اهل سنت. فكر مى كنم اگر ريشه اى باشه بحث، بهتره!
ـ يعنى چى؟
ـ از آغاز رسالت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله).
ـ چه بهتر!
ـ خداوند به پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: خويشان نزديك خود را انذار كن. (صلى الله عليه وآله)اقوامش را دعوت مى كند. عموهاى آن حضرت نيز آمده بودند. حدود 40 نفر جمع شدند. پيامبر به آنان فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب، به خدا قسم! جوانمردى در ميان عرب سراغ ندارم كه براى قومش بهتر از آن چه من براى شما آورده ام، آورده باشد. من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده ام. خداوند به من دستور داده است شما را به پرستش او دعوت كنم. كدام يك از شما مرا در اين كار پشتيبانى مى كند تا در مقابلش، برادر و جانشين و خليفه من در بين شما باشد؟ همه سكوت كردند. قيافه ها گرفته بود. خشم از سر و روى اقوام پيامبر مى باريد. على(عليه السلام) كه در آن جمع از نظر سنى از همه كوچك تر بود، فرمود: اى پيامبر خدا، من. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: اين شخص، برادر و جانشين و خليفه من بين شما است. از او اطاعت كنيد. ابولهب با حالت تمسخر، به ابوطالب گفت: محمد به تو دستور داده است از پسرت اطاعت كنى!
ـ اين حديث را عالمان سنى هم قبول دارند يا فقط شيعيان روايت كرده اند؟
يوسف لبخندى زد و گفت: تمام احاديثى كه خواندم، در اين يكى ـ دو هفته، از كتاب هاى اهل سنت بود. موضوع يكى از تحقيقات دانشجويى من كه خيلى روش كار كردم و زحمت كشيدم، اهل بيت از نظر اهل سنت بود. به همين خاطر، صدها حديث از كتاب هاى اهل سنت جمع كردم، ده ها كتاب خواندم. همين حديثى كه الان خواندم به وسيله بزرگانى مثل طبرى، ابن اثير، حلبى شافعى و علاءالدين شافعى نقل شده.
ـ خيالم راحت شد.
ـ در روايت ديگرى آمده است: حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) فرمود: هر پيامبرى، وصى و وارثى دارد و وصى و وارث من على بن ابى طالب است. در روايت آمده است: روزى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) به انس گفت: انس، نخستين كسى كه از اين در وارد مى شود، امير مؤمنان و آقاى مسلمانان و پيشواى روسفيدان و آخرين جانشين است. اندكى نگذشت كه على(عليه السلام)آمد. رسول خدا(صلى الله عليه وآله)فرمود: على از من و من از اويم و او بعد از من رهبر مؤمنان است.
ـ آقا يوسف، الان سؤالى به ذهنم رسيد، شايد از بحث ما كمى دور باشه، ولى بى ارتباط هم نيست. فضائلى كه درباره اهل بيت گفتى، همه اش درست. من هم خيلى از اين ها را شنيده بودم، قبلاً گفتم كه ما شافعى ها خيلى به اهل بيت علاقه داريم. سال ها است كه سنى هاى منطقه تالش برادرانه در كنار شيعيان زندگى مى كنند و هيچ مشكلى با هم ندارند; اما پيشوايان اهل سنت هم فضائلى دارند. آن ها هم از افرادى بودند كه اسلام آوردند. در جنگ هاى صدر اسلام شركت داشتند. بعضى ها فاميل پيامبر(صلى الله عليه وآله)شدند. چرا شما شيعيان فقط فضائل اهل بيت را نقل مى كنيد؟
ـ سؤال خوبى مطرح كردى، آقاى حميدى. اولاً، من هم قبول دارم كه پيشوايان اهل سنت خدمات زيادى انجام دادند; در جنگ ها بودند; فاميل پيامبر شدند و فضيلت هايى داشتند; ولى قابل مقايسه با اهل بيت نيستند. ثانياً، بعضى از همين ها كه شما گفتيد، بعد از مرگ پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حق اهل بيت(عليهم السلام)ظلم هايى كردند كه الان جاى گفتن آن ها نيست.
ـ چرا پيشوايان ما قابل مقايسه با اهل بيت نيستند؟
ـ چون پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «هيچ كسى با ما، اهل بيت، مقايسه نمى شود». حديث است كه احمد بن حنبل، پيشواى حنبلى ها گفته است: على جزو اهل بيتى است كه كسى با آنان قابل مقايسه نيست. كه نزد سنى ها هم احترام فوق العاده اى دارد، مى گويد: بيش از 300 آيه در فضيلت على(عليه السلام) نازل شده است. مى گويد: براى هيچ يك از صحابه، فضائلى به اندازه فضائل على كه سندهاى آن نيز صحيح باشد، روايت نشده است. (صلى الله عليه وآله) فرمود: نبردِ على با عمرو بن عبدود در جنگ خندق، برتر از اعمال امتم تا روز قيامت است.
ـ اى آقا، يه كم يواش تر برو; اين كه گفتى هيچ كسى قابل مقايسه با اهل بيت پيامبر نيست، درست; ولى اين كه بعضى از پيشوايان اهل سنت بعد از رحلت(صلى الله عليه وآله) ظلم هايى در حق اهل بيت كردند، منظورت روشن نيست.
ـ بهتره صرف نظر كنيم از اين بحث; چون
شايد 7 ـ 8 ساعت وقت بگيره.
خديجه كه تاكنون حرف هاى يوسف را از آشپزخانه مى شنيد، درون اتاق دويد و گفت: آقا يوسف، اگه طولانيه، خلاصه كن; خيلى خلاصه تو يكى ـ دو دقيقه توضيح بده.
ـ فقط يه روايت مى خوانم. حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)فرمود: اگر فاطمه خشم كند، خداوند نيز خشمناك مى شود. (صلى الله عليه وآله)فرمود: على، سوگند به آن كه جانم در دست او است! اگر گروه هايى از مردم مانند آن چه مسيحيان در مورد عيسى بن مريم ابراز كردند، نمى گفتند، مطلبى درباره تو مى گفتم كه باعث مى شد همه مسلمانان خاك زير پايت را تبرك بدانند. (صلى الله عليه وآله) فرمود: على بهترين انسان است. هر كس در او شك كند، حتماً كافر شده است. محمد(صلى الله عليه وآله) فرمود: تمام افرادى كه از پل صراط عبور مى كنند و به بهشت مى روند، بايد اجازه نامه عبور از پل را از على(عليه السلام)بگيرند. (عليه السلام) اجازه ندهد، كسى نمى تواند از پل صراط بگذرد و به بهشت برود. حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)فرمود: على(عليه السلام)قسمت كننده بهشت و دوزخ است. محمد(صلى الله عليه وآله)فرمود: هر كه مى خواهد به آدم(عليه السلام) در علمش، به نوح(عليه السلام) در تقوايش، به ابراهيم(عليه السلام) در حلمش، به موسى(عليه السلام) در ابهتش و به عيسى(عليه السلام) در عبادتش بنگرد، به على بن ابى طالب(عليه السلام) نگاه كند.
حميدى با خنده گفت: يوسف آقا، رفتى خاكى; مواظب باش.
ـ يعنى چى؟
ـ بابا فضيلت اون ها كه قبوله، ما هم شك نداريم. اگر فضيلت هايى نداشتن كه ما به اون ها علاقه نداشتيم. حالا مثل اين كه بايد تو همون خاكى بمانى تا موتور سرد بشه. بعد با هم راه مى افتيم.
خديجه گفت: خاكى چيه، پدر. بذار توضيح بده.
حميدى پاسخ داد: اى آقا جان، مگه همه حرف ها بايد يك روز گفته بشه. هنوز اولشه. يوسف آقا حرف ها داره، حميدى حرف ها داره. مجلس ادامه داره; ولى عجله كار شيطانه. يوسف جان، من خسته شدم. پاشو بريم تالش تا حالا تالش رفتى؟
يوسف بلند شد و گفت: يه بار رفتم. چهار سال پيش.
يوسف، حميدى و خديجه از كتابخانه خارج شدند. خديجه گفت: بابا جون، شربت بيارم؟
حميدى گفت: از تالش كه اومديم، مى خوريم. راستش نزديك ظهر با عمو بهرامت قرار دارم.
يوسف و حميدى سوار ماشين شدند و به سوى تالش حركت كردند. پنج دقيقه نگذشت كه به تالش رسيدند. ماشين جلوى مغازه طلا فروشى توقف كرد. حميدى داخل مغازه شد. يك گردنبند خريد و بازگشت. سپس از شهر خارج شدند. از دور، ساختمان عظيمى كه دود بسيار از دودكش بلند آن خارج مى شد، ديده مى شد. پدر زينب گفت: مى ريم كارخانه چوكا. داداش كوچيكم اون جا كار مى كنه. مهندسه.
يوسف سكوت كرد و چيزى نگفت. ماشين جلوى نگهبانى توقف كرد. نگهبان جلو آمد. با ديدن حميدى دست تكان داد و ماشين وارد محوطه كارخانه شد. حميدى از ماشين پياده شد و به طرف ساختمان رفت. اندكى بعد همراه برادرش بازگشت. مهندس سمت ماشين آمد و با يوسف سلام و احوالپرسى كرد. حميدى و برادرش پس از مدتى گفتوگو خداحافظى كردند و مهندس با خداحافظى از يوسف به سمت ساختمان به راه افتاد. حميدى به سرعت پشت فرمان نشست و حركت كرد.
خديجه و دختر يوسف در حياط رو به روى ويلا، زير درخت سيب نشسته بودند كه ماشين كنارشان توقف كرد. حميدى از ماشين پياده شد و گفت: دخترم، ناهار حاضره، خيلى گرسنمه.
ـ ناهار بى ناهار! چون دير كردين، من و زينب همه رو خورديم.
همه خنديدند و داخل ويلا شدند. پس از ناهار، يوسف به ساعتش نگاه كرد و گفت: با اجازه شما رفع زحمت مى كنيم.
خديجه گفت: چرا به اين زودى؟
ـ خيلى زحمت داديم.
ـ خواهش مى كنم.
حميدى گفت: اى آقا، اين كه نشد. اقلاً استراحتى بكنيد عصر تشريف ببريد. كوتاه بيا آقا يوسف.
ـ كارهاى عقب مانده دارم.
حميدى گفت: اى آقا، كار هميشه هست. زينب كوچولو، بيا كارت دارم.
زينب جلو رفت. حميدى گردنبندى را كه خريده بود از جيب كتش درآورد و به گردن او انداخت.
يوسف گفت: راضى به زحمت نبوديم. زحمت كشيديد چرا؟!
ـ اين حرف ها چيه؟! زينب كوچولو مثل دختر خودمه. يادگارى منه به دخترم.
يوسف لبخند زد و گفت: زينب، تشكر كردى؟
دختر نگاهى به حميدى كرد و گفت: ممنون!
يوسف و دخترش سوار پرايد شدند و به طرف رضوان شهر حركت كردند.

{mospagebreak}

يوسف از روى ايوان به كوچه نگاه مى كرد. باران نم نم مى باريد. يوسف دخترش را صدا زد: زينب، بيا بالا! خيس مى شى.
زينب به طرف درِ خانه دويد. يوسف از ايوان پايين آمد و به طرف لانه مرغ ها كه در گوشه حياط بود، رفت. صداى اذان ظهر از بلندگوى امامزاده پخش مى شد. يوسف، تخم مرغ در دست، همراه دخترش به طرف ايوان راه افتاد. وقتى يوسف و زينب وسط ايوان به نماز ايستادند، حميدى و دخترش وارد خانه شدند. حميدى خيره شده بود به نماز خواندن يوسف و فرزندش. نماز يوسف كه تمام شد به دور و برش نگاه كرد. خديجه گفت: قبول باشه.
ـ سلام، قبول حق باشه.
حميدى گفت: ببخشيد كه بى اجازه وارد شديم.
ـ خواهش مى كنم. خانه متعلق به شماست.
خديجه به طرف آشپزخانه رفت. زينب سجاده ها را جمع كرد و رفت به طرف اتاق. حميدى وضو گرفت و در ايوان به نماز ايستاد. ناهار را كه خوردند، مثل جمعه هاى قبل، يوسف و حميدى به گفتوگوى علمى روى آوردند: آقا يوسف، اگر اجازه بديد سؤالى از شما بكنم!
ـ خواهش مى كنم.
ـ ما اهل سنت معتقديم اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)عادلند و همه صحابه آن حضرت را قبول داريم. چرا شما شيعيان بعضى از اصحاب پيامبر را قبول نداريد؟
ـ اولا، آيه يا روايتى نداريم كه بگويد همه اصحاب عادل باشند. ثانياً، اگر عادل بودند چرا بعضى عليه خليفه مسلمانان، اميرالمؤمنين(عليه السلام)شورش كردند و جنگ راه انداختند و بسيارى از صحابه را كشتند؟! مگر معاويه جنگ صفين را عليه خليفه مسلمانان، حضرت على(عليه السلام) كه همه مسلمانان با او بيعت كرده بودند، به راه نينداخت؟! برخى از اصحاب مرتكب گناه هاى كبيره ديگر شده اند و حد بر آنان جارى گرديد، آيا آنها عادل بودند؟!
ـ آقا يوسف، خيلى عالمانه حرف مى زنيد. ماشاالله اطلاعات مذهبى خوبى هم داريد. خيلى منطقى هم بحث مى كنيد. راستش قبول كردن عدالت آدمى كه حتى براى يك ساعت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ديده، براى من هم مشكله. بعضى از ياران پيامبر اصلاً فاسق بودند. چون آدم رُك و صريحى هستى، مى خوام نظرت را درباره معاويه بدانم. ما اهل سنت معاويه را قبول داريم; اما يزيد را نه. شما شيعيان نظرتان راجع به معاويه چيه؟
ـ اجازه مى دين، به جاى نظر شيعه، نظر دو نفر از علماى اهل سنت را نقل كنم؟
ـ اى آقا، چى بهتر از اين.
ـ حسن بصرى درباره معاويه مى گويد: «معاويه چهار عمل مرتكب شد كه يكى از آن ها براى هلاكت او كافى بود:
1. حكومت را به وسيله شمشير و بدون شورا به دست آورد; با اين كه بزرگان و اشراف عرب و صحابه بزرگ در آن عصر بودند، با آن ها مشورت نكرد.
2. پسرش يزيد را كه همواره مست بود، جانشين خود و خليفه مسلمانان ساخت.
3. زياد را برادر خود خواند، در حالى كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) فرموده بود: نسبت با رابطه نامشروع درست نمى شود.
4. حجر بن عدى و ياران پرهيزكارش را به قتل رساند.
ابن اثير، مورخ بزرگ اهل سنت، كه كتاب «الكامل» او از بزرگ ترين و معتبرترين كتاب هاى اهل سنت است، در كتابش نوشته است: عايشه، همسر پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از كشته شدن برادرش محمد بن ابوبكر به دستور معاويه، بعد از هر نماز معاويه و عمر را نفرين مى كرد. همين قدر.
خديجه گفت: آقا يوسف، اگه اجازه بدى يه سؤال درباره نماز بپرسم. چرا شما شيعيان موقع نماز، دست هاتونو مثل ما نمى بندين؟
ـ اولاً، بستن دست ها هنگام نماز طبق نظر اهل سنت هم واجب نيست; يعنى اگر شما هم مثل ما نماز بخوانيد، اشكال نداره. همه مذاهب اسلامى در اين مسأله يك نظر دارند. هيچ يك از مذاهب اسلامى بستن دست ها در نماز را واجب نمى داند. حنفى ها، شافعى ها و حنبلى ها بستن دست ها هنگام نماز را سنت مى دانند، يعنى مستحب نه واجب. مالكى ها بستن دست ها را در نماز مستحبى جايز و در نماز واجب مستحب مى دانند. ثانياً، بعضى از اهل سنت، مخصوصاً علماى اهل سنت مثل عبدالله بن زبير، حسن بصرى، نخعى، ابن سيرين و ليث بن سعد با دست باز نماز مى خواندند. ثالثاً، بستن دست ها هنگام نماز از نظر ما شيعيان جايز نيست.
ـ چرا شما فقط رو مُهر سجده مى كنيد؟
ـ فقط روى مهر سجده نمى كنيم. از نظر شيعه، سجده فقط بر زمين و گياهان غير خوراكى جايزه، روى خاك و سنگ و علف هم درسته. اهل سنت اين جا با هم هم نظرند; يعنى شما هم اگر روى خاك و زمين سجده كنيد درسته.
ـ آقا يوسف، چرا شما شيعيان پاهاتونو موقع وضو نمى شوريد؟
ـ اولاً، فخررازى دانشمند بزرگ اهل سنت، در اين باره مى گويد: چهار نظر اين جا وجود دارد: شستن پا، مسح، شستن پا يا مسح و شستن پا و مسح كردن. پس اتفاق نظر وجود ندارد. بعضى معتقدند هنگام وضو بايد پاها را شست. بعضى معتقدند بايد پاها را مسح كرد. بعضى يا شستن و يا مسح را واجب مى دانند و دسته اى هم شستن و هم مسح را. نظر ما شيعيان اينه كه بايد پاها را مسح كرد. چون در آيه وضو، صراحتاً كلمه مسح آمده. در اين آيه آمده سرها و پاها را مسح كنيد.
ـ ولى آقا يوسف شستن خيلى بهداشتى تره.
ـ در اجراى فرمان خدا بايد هر چه خدا فرموده انجام داد. بهداشت مسأله اى ديگر است كه هر مسلمان بايد رعايت كند; النظافة من الايمان.
بحث علمى تا نزديك غروب طول كشيد. صداى اذان مغرب از بلندگوى امامزاده شنيده مى شد. زينب و خديجه در اتاق خوابيده بودند. حميدى رفت داخل اتاق، دخترش را بيدار كرد و بيرون آمد.
ـ آقا يوسف; خديجه چنان به دختر شما علاقه داره كه بغلش كرده و خوابيده. خانه هم همش حرف شما و زينبه.
يوسف سرش را پايين انداخت و سكوت كرد. خديجه از اتاق بيرون آمد و همراه پدرش و يوسف به طرف امامزاده حركت كردند. نماز را در امامزاده خواندند و دوباره به طرف خانه يوسف برگشتند. دختر يوسف هنوز خوابيده بود. وقتى يوسف پياده شد، حميدى گفت: آقا يوسف، هفته بعد عازم فرانسه ايم براى ديدن خواهرم. احتمالاً يك ماهى طول مى كشد. زياد نيست; اما هر چى باشه سفره. حلالمان كن.
خديجه پياده شد. همراه يوسف به طرف خانه رفت تا بسته اى را كه مى گفت جا گذاشته بردارد. هنگام بازگشت گفت: آقا يوسف،... .
بعد لختى درنگ كرد. مى خواستم بگم كه...
صداى بوق ماشين نگذاشت حرفش را تمام كند.
ـ مثل اين كه پدرم خيلى عجله داره، مى خواستم كه
ـ چى.
ـ مى خواستم بگم... حلال كنين.
بعد دويد به طرف در حياط.

 

{mospagebreak}

 

هر چه بوق زد، كسى بيرون نيامد. در حياط را باز كرد و داخل خانه شد. هر چه صدا زد، كسى نيامد. از پله ها بالا رفت وسط ايوان ايستاد و به دور و برش نگاه كرد. انگار كسى در خانه نبود. در اتاق ها و آشپزخانه قفل بود. زنگ در خانه همسايه را زد. پيرزنى در را باز كرد. سلام كرد و پرسيد:

ـ همسايه تون آقا يوسف نيستن!

پيرزن خيره خيره به خديجه نگريست و گفت: شما؟!

ـ از اقوامم.

ـ زندانن!

خديجه با تعجب گفت: زندان! زندان برا چى؟

ـ اگه واقعاً از اقوام يوسفيد، چطور خبر ندارين.

ـ يه ماه رفته بوديم سفر، اين جا نبوديم.

ـ آدم كشته.

ـ كشته؟! يعنى چه؟

ـ ما هم باور نمى كرديم يوسف به خاطر پول آدم بكشه. جوون با نماز و با خدايى بود. آزارش به مورچه هم نمى رسيد.

ـ دخترش كجاست؟

اشك در چشم هاى پيرزن حلقه زد: مُرد.

ـ مُرد؟! خانم، راست ميگين؟

ـ مگه شوخى دارم.

ـ كدوم زندونه؟

ـ نمى دونم. خب كارى ندارين، كار دارم بايد ناهار درست كنم.

ـ خداحافظ.

خديجه مات و مبهوت مانده بود. باورش نمى شد يوسف كسى را كشته باشد. تمام روياهايش از بين رفته بود. زينب كوچولو مرده بود. بغض گلويش را گرفت. به طرف خانه يوسف رفت. نگاهش به ايوان افتاد، بغضش تركيد و زار زار گريست. با سرعت به طرف تالش حركت كرد. خودش را به كارخانه رساند. با عجله به دفتر كار پدرش رفت و ماجرا را توضيح داد. پدرش با تعجب گفت:  يوسف و قتل؟ نه، ممكنه همسايه اش شوخى كرده.

ـ نه پدر. خيلى جدى مى گفت: اون پيرزن تا حالا منو نديده بود كه بخواد شوخى كنه!

حميدى كمى فكر كرد. ناگهان با خوشحالى گفت: سرهنگ رضايى تو نيروى انتظامى تالش كار مى كنه. اگر قتلى رخ داده باشه، خبر داره.

ـ خديجه همراه پدرش به نيروى انتظامى رفت. سرهنگ رضايى حرف هاى پيرزن را تأييد كرد. باورشان نمى شد. يوسف در زندان تالش بود. حميدى از سرهنگ رضايى خواست براى آنان وقت ملاقات بگيرد. سرهنگ پذيرفت و قرار شد روز و ساعت ملاقات را تلفنى به اطلاع او برساند. با سرهنگ رضايى خداحافظى كردند و از نيروى انتظامى خارج شدند. خديجه گريه مى كرد، پدر گفت: دخترم، شايد اشتباهى شده; ان شاءالله يوسف بى گناهه.

 
{mospagebreak}

حميدى و دخترش وارد سالن زندان شدند. سرباز نيروى انتظامى جلوى آنان حركت مى كرد. انتهاى سالن كه رسيدند سرباز گفت: اون اتاق.

با دست به اتاق كوچك سمت چپ سالن كرد. خديجه  همراه پدرش به طرف اتاق رفتند. چند دقيقه بعد در اتاق باز شد. يوسف در حالى كه دستبند به دستش بود، وارد شد. سرباز نيز داخل اتاق شد. خديجه و پدرش از روى صندلى بلند شدند. يوسف سلام كرد و آنان جواب دادند. يوسف روى صندلى نشست. يوسف پيراهن مشكى پوشيده بود. چشم هايش پف كرده بود. معلوم بود خيلى گريه كرده. خديجه پرسيد: آقا يوسف، خوبى؟

يوسف كه سرش را پايين انداخته بود، گفت: خيلى ممنون.

ـ آقا يوسف، تورو خدا بگين همه اش دروغه و  شما آدم نكشتين.

بغض گلوى خديجه را فشرد و گريست: آقا يوسف، دروغه، نه. زينب كوچولوى من زندهس نه؟ تورو خدا بگين دروغه. همسايه تون مى گفت زينب كوچولو... .

گريه اش شديدتر شد. نتوانست صحبت كند. يوسف هم گريه افتاد. آقاى حميدى گفت: آقا يوسف، چرا سياه پوشيدى؟

گريه يوسف و خديجه شديدتر شد. چند دقيقه گذشت. يوسف و خديجه مى گريستند. حميدى با تعجب به آنان مى نگريست: اى آقا، با گريه كه چيزى درست نمى شه. خديجه گريه نكن، ببينم قضيه چيه.

يوسف گريه اش را قطع كرد، سرش را بلند كرد و گفت: من آدم نكشتم، ولى زينب مُرد.

يوسف دوباره به گريه افتاد. گريه خديجه شديدتر شد. پدر خديجه  هم به گريه افتاد. سرباز به آنان نگاه مى كرد. چند دقيقه گذشت. حميدى گفت: آقا يوسف، همش ده دقيقه، اون هم با خواهش و التماس و پارتى، تونستيم وقت بگيريم. بگو قضيه چيه؟ من وكيل خوب سراغ دارم. مى خوام برات وكيل بگيرم. اول تعريف كن ببينم قضيه چيه تا برم سراغ وكيل.

يوسف آرام گرفت و گفت: دو ـ سه روز بعد از اين كه شما رفتيد خارج، زينب مريض شد. اولش فكر كردم سرماخوردگى معموليه. بردمش دكتر و  دواهاشو گرفتم. فرداش، حالش خيلى بد شد. بردمش بيمارستان، گفتند بايد بسترى بشه. بستريش كردم. دو ـ سه روز بيمارستان انزلى بود و  كلى آزمايش و عكس گرفتند. دكترها تشخيص ندادند چيه. گفتند ببرش رشت. بردمش رشت. پيش دو ـ سه تا دكتر خوب، وقتى آزمايش ها رو ديدن، گفتند سريع ببرش تهران. تهران بستريش كردم. دوباره كلى آزمايش و عكس گرفتند. دكترا گفتند نوعى بيمارى ناشناخته خونى داره. چند روز گذشت. هر روز حالش بدتر مى شد. دكترا گفتند تنها راه اعزام به خارجه. پدرم، مادرم و چند تا از بستگانم از انزلى مى آمدن تهران، توى اين چند روز و به ما سر مى زدند. به پدرم گفتم مى رم انزلى پول تهيه كنم براى اعزام به خارج. حدود بيست ـ سى ميليون تومان پول لازم بود. يكى ـ دو ميليون توى بانك داشتم. زمين و خانه هم حدود دو ميليون مى ارزيد. بالاخره از همه فاميل ها و آشنايان و اداره قرض كردم. ده ميليون در يك هفته جمع شد. هر روز از بيمارستان به من خبر مى دادند كه حال دخترم بدتر شده. دكترها گفته بودن اگر تا يك ماه اعزام نشه خارج، حتماً مى ميره. حداقل ده ميليون كم داشتم. زنم هم كه پنج سال قبل مُرد، همين بيمارى را داشت. شب جمعه بود كه رفتم امامزاده شرفشاه و متوسل شدم به آقا. گريه كردم، خواهش كردم آقا، زينب را شفا بده. از درِ امامزاده كه آمدم بيرون، ديدم زنى صدام كرد: آقا، آقا. برگشتم ديدم زنِ جوانى است كه عينك سياه زده. تعجب كردم، آخه ساعت 12 شب عينك زده بود. گفتم: امرى داريد؟ گفت: بله. يه لحظه تشريف بيارين. جلو رفتم و سلام كردم. گفت: اسم شما يوسفه؟ گفتم: آره، شما؟ گفت: من فيلمسازم. يكى از دوستانم آدرس شمارو به من داد. مى خوام توى فيلم من بازى كنى. گفتم: خانم، ببخشيد! عوضى گرفتيد... حتماً يوسف ديگه ايه. گفت: نه، اشتباه نگرفتم. عكس شمارو هم بهم داده. گفتم: خانم، من اهل فيلم و سينما نيستم. بچه ام الان داره با مرگ دست و  پنجه نرم مى كنه. حال اين كارو ندارم. اگه امر ديگه اى نيست، خداحافظ. گفت: مگر شما براى اعزام به خارج بچه تون نياز به پول ندارين؟ تعجب كردم، از كجا مى دانست؟ گفتم: آره. گفت: ده ميليون تومان به شما مى دم، دو روز توى فيلم من بازى كنين. از تعجب داشتم شاخ در مى آوردم. ده ميليون! حقوق معلمى يه سال من يه ميليونه. ده ميليون برا دو روز! گفتم: خانم، معذرت مى خوام. حال شوخى ندارم. گفت: يه ميليون همين الان نقد مى دم. كيفش را باز كرد و  يك ميليون چك پول به من داد. داشتم شاخ در مى آوردم. وقت فكر كردن نداشتم. بچه ام داشت مى مرد و من به اين پول نياز داشتم. آخر، چرا از بين اين همه آدم، از بين اين همه بازيگر با تجربه سينما و  تلويزيون منو انتخاب كرده كه در عمرم حتى يك روز جلوى دوربين نرفتم؟ عقلم كار نمى كرد. كمى فكر كردم و گفتم: خانم، من به پول نياز دارم; ولى چيزى از بازيگرى نمى دانم. اين همه بازيگر توى اين كشور ريخته، چرا من؟ گفت: اين ديگه ربطى به شما نداره. يك ميليون گرفتى، دو روز ديگه كه فيلمبردارى تمام شد، نه ميليون ديگه هم مى گيرى; همين. گفتم: مى شه فردا صبح جواب بدم؟ گفت: نه، عجله دارم. گفتم: باشه، حاضرم، خونه ام... گفت: بلدم. فردا  6  صبح ميام دنبالت. زن فيلمساز سوار پژو شد و به سرعت به طرف رضوان شهر حركت كرد. من هم به طرف خانه حركت كردم.
ساعت 6 صبح فردا صداى بوق ماشين رو شنيدم. زن فيلمساز باز هم با عينك دودى كنار ماشين ايستاده بود. نمى دانم چرا دلهره داشتم. شك كرده بودم. آخر اين زن از كجا منو مى شناسه؟ كى بهش معرفى كرده؟ صداش يه جورى بود. گرفته و آشنا. ترديد داشتم برم يا نه. ناچار شدم قبول كنم. بچه ام داشت مى مرد. دل به دريا زدم و رفتم.

روز اول فيلمبردارى تمام شد. زن فيلمساز بود و  من، ديگه هيچ كس نبود. تعجب كردم اين چه فيلميه! به خودم گفتم شايد فيلمساز تجربيه، تازه كاره، فيلمش سينمايى نيست. فيلمبردارى توى يكى از روستاهاى تالش بود. فيلمش هم سر و ته نداشت. درباره چوپانى بود كه هر روز مى رفت بالاى كوه و  گوسفندانش را به چرا مى برد. من نقش يك خبرنگار رو داشتم. روز اول گذشت. روز دوم فيلمبردارى رفتيم داخل شهر تالش، غروب شده بود و آخرين قسمت فيلمش مانده بود. بايد طلا فروش رو، طبق فيلمنامه، مى كشتم و پول ها و  طلاها را سرقت مى كردم. غروب بود. وقتى وارد مغازه اش شديم، با ما حسابى سلام و عليك كرد. همش مى گفت: خانم، قيافه ام خوبه; تو رو خدا خوب نگاه كنين. اين لباسا به من مياد؟ زن سكوت كرده بود و حرف نمى زد. در تمام اين دو روز، شايد صد كلمه هم حرف نزده بود. فيلمنامه اش را به من داده بود. من مى خواندم و بازى مى كردم. هميشه عينك دودى به چشم داشت. صحنه قتل طلا فروش رو بازى كردم. زن فيلمساز از توى خيابان فيلمبردارى مى كرد. فيلم كه تمام شد، همان جا نه ميليون گرفتم و رفتم خانه. نصف شب بود كه پليس ها آمدند و دستگيرم كردند. هر چه گفتم چيه، هيچ چى نمى گفتند. خانه رو به هم ريختند و پول ها رو پيدا كردند. چند بار پدر و مادر و  فاميلا آمدند ديدنم. من فقط نگران دخترم بودم. اقوام به نوبت مى رفتن تهران، سر مى زدند به دخترم. روز به روز حالش بدتر مى شد. يك هفته توى زندان بودم كه داداشم آمد به ملاقاتم. سياه پوشيده بود. فهميدم آن چه نبايد مى شد، شده. خيلى گريه كردم. از مسؤولان زندان خواستم مرا براى تشييع جنازه دخترم ببرند، قبول نكردند. چند تا از اقوام سند آوردند تا روز تشييع جنازه آزادم كنند يا همراه مأمور در مراسم شركت كنم; ولى قبول نكردند.

يوسف همچنان كه صحبت مى كرد، آرام آرام مى گريست. خديجه هم مى گريست. پدر خديجه گفت: آقا يوسف! اون زن فيلمسازو نمى شناسى.

ـ نه، در عمرم نديده بودمش; ولى صداش برام يه ذره آشنا بود.

ـ قيافه اش چه طور بود.

ـ جوان بود. عينك دودى مى زد. خيلى شيك بود. كمى لاغر بود. گرفته بود. مدام به من نگاه مى كرد، خيلى سرد و ناراحت.

ـ سرهنگ رضايى مى گفت همون روزى كه تو رو دستگير كردن، يه خانم زنگ مى زنه به نيروى انتظامى; جريان قتل رو به نيروى انتظامى اطلاع مى ده. و به نيروى انتظامى مى گه تصادفى در حال فيلمبردارى از شهر بوده كه متوجه مى شه از طلا فروشى صداى داد و فرياد مى ياد و از اون ور خيابان از طلا فروشى فيلمبردارى مى كنه. زنه مى گه فيلم رو گذاشته كنار جنازه. مأمور نيروى انتظامى هر چه خواهش كرد خودتونو معرفى كنين و بيايين نيروى انتظامى و شهادت بدين قبول نكرد; گفت: مى خوام زنده بمونم. مأموراى نيروى انتظامى وقتى به طلا فروشى مى رسن، با جسد طلا فروش و يك نوار ويديويى كه كنار جنازه بود، روبه رو مى شن. يه قمه هم كه اثر انگشت تو روش بود، توى شكم طلا فروش  بود.

يوسف سرش را بلند كرد و گفت: به خدا، همش فيلم بود. قرار بود توى فيلم، طلا فروش با قمه كشته بشه. به خدا، فيلم بود. فيلمبردارى كه تمام شد، زن فيلمساز آمد داخل طلا فروشى و پول به من داد. من با او و طلا فروش خداحافظى كردم و  رفتم. طلا فروش داشت صحبت مى كرد با زن فيلمساز. طلا فروش زنده بود كه من رفتم.

پدر خديجه گفت: اى آقا، تمامش نقشه بود. فيلمبردارى تله بود. اون زن فيلمساز قاتله; ولى همه چيز عليه تو شده، ده ميليون پول كه توى خانه پيدا كردن، مريضى بچه ات كه به اعزام به خارج و پول زياد نياز داشت، اثر انگشت تو روى قمه; از همه مهم تر فيلم صحنه جنايت.

خديجه ماتش برده بود. اون زن فيلمساز. واقعاً فيلمساز بود يا نه، چرا يوسف؟ اون زن كيه؟ كجاست؟ خديجه غرق در تفكر بود. صداى سرباز رشته افكارش را گسست: وقت تمومه! لطفاً بفرمايين  بيرون!

حميدى گفت: آقا يوسف، نگران نباش! بهترين وكيل رو برات مى گيرم. فقط كمى فكر كن شايد يادت بياد قبلاً اون زن فيلمساز و كجا ديده بودى.

خديجه و پدرش با يوسف خداحافظى كردند و  از زندان رفتند. حميدى به تهران رفت. با يكى از وكلاى با تجربه دادگسترى صحبت كرد و از او خواست وكالت يوسف را بپذيرد.

يك سال گذشت، وكيلِ يوسف نتوانست كارى بكند. هيچ اثرى از زنِ فيلمساز نبود. پدرِ خديجه بارها نزد خانواده مقتول رفته و از آنان خواسته بود در برابر دريافت بيست ميليون تومان رضايت دهند; ولى آنان كه از ثروت و دارايى اش با خبر بودند، به طمع درياف پول بيش تر رضايت نمى دادند. دادگاه حكم به قصاص داده بود. تقاضاى تجديد نظر هم فايده اى نبخشيد. پدر خديجه سراغ خانواده مقتول رفت و از آنان خواست در برابر سى ميليون تومان رضايت دهند، ولى آنان خواهان صد ميليون تومان بودند. خديجه و پدرش چند بار به ملاقات يوسف رفتند. يوسف هنوز نتوانسته بود زن فيلمساز را به ياد آورد; فقط مى گفت: فكر مى كنم قبلاً او را ديده بودم. با اين كه در طول دو روز فيلمبردارى هميشه حتى هنگام شب عينك سياه زده بود، فكر مى كنم قبلاً او را ديده ام; صدايش برايم آشنا بود.

پدر خديجه با فروش مغازه ها و كارخانه هاى خود پنجاه ميليون تومان جمع كرد. جُز ويلا و  ماشين چيزى برايش نمانده بود. از اقوام و  دوستانش خواست به او قرض دهند; ولى آنان به جاى كمك به سرزنش وى پرداختند كه چرا خود را به خاطر يك بيگانه نابود مى كند. هيچ كس حاضر نشد به او كمك كند; با اين كه او قبلاً به بسيارى از مردم قرض داده بود. وضعِ مالى خانواده يوسف خوب نبود. حميدى شيفته شجاعت، علم، ادب، تواضع، فهم، شعور و  پشتكار يوسف شده بود و از سوى ديگر، مى دانست دخترش ديوانهوار عاشق يوسف است.

روز اعدام فرا رسيد. قرار بود يوسف را روبه روى طلافروشى اعدام كنند. جرثقيل شهردارى روبه روى طلافروشى، آن سوى فلكه، پارك شده بود. جمعيت موج مى زد. حكم دادگاه خوانده شد. پدر، مادر، برادران، خواهران و اقوام يوسف جلوى جمعيت بودند. دوستان، همكاران و شاگردان يوسف هم در ميان جمعيت ديده مى شدند. همه گريه مى كردند. خديجه هم مى گريست. اثرى از حميدى نبود. طناب دار به گردن يوسف انداخته شد. يوسف نگاهى به جمعيت انداخت. به پدر، مادر، برادران، خواهران، اقوام و آشنايان نگاه كرد. ناگهان توجهش به انتهاى جمعيت جلب شد. زن جوانى در حال فيلمبردارى بود. يوسف به او خيره شد. زن، دوربين را از روى دوشش برداشت. يوسف او را شناخت. زليخا بود. همان زنى كه به او پيشنهاد بازى در فيلم داده بود، همان زنى كه اسباب گرفتار شدنش را فراهم كرده بود. آخر، چرا...؟! آخرين جمله اى را كه زليخا هنگام خداحافظى به او گفته بود، به خاطر آورد: اگه يه روز از عمرم باقى مونده باشه، برمى گردم و انتقام «نه» رو ازت مى گيرم.

آرى، او زليخا بود. طناب گلوى يوسف را مى فشرد. نمى توانست داد بزند. خاطرات گذشته اش را به ياد آورد. از كودكى با زليخا همبازى بود. در دوران دبستان، در يك مدرسه درس مى خواندند. پدر زليخا از سرمايه داران بزرگ شهر بود; ولى زليخا فقط به يوسف فقير دل بسته بود. انقلاب كه شد، پدر زليخا تصميم گرفت به خارج برود. زليخا به يوسف پيشنهاد ازدواج داد; ولى يوسف حاضر به ترك ايران نبود. زليخا بارها با اصرار و التماس فراوان از يوسف خواسته بود با او ازدواج كند، ولى يوسف حاضر نبود پدر و مادرش را ترك كند. او عاشق پدر و مادر و زادگاهش بود. يوسف و زليخا به هم دل بسته بودند; ولى يوسف حاضر نبود كشور را ترك و دورى از خانواده اش را تحمل كند. زليخا با اصرار و التماس فراوان پدرش را راضى كرده بود اجازه دهد با يوسف ازدواج كند. او چنان به يوسف عشق مىورزيد كه حاضر بود با وجود اختلاف طبقاتى شديد با وى ازدواج كند. سرانجام زليخا همراه پدرش به خارج رفت. چند سال بعد، يوسف از اقوام زليخا شنيد كه او در فرانسه با يكى از ايرانيان فرارى ازدواجى ناموفق داشته است. يوسف همچنان به زليخا مى نگريست. خيلى پير شده بود. سى سال بيش تر نداشت; ولى چين و چروك صورتش را پوشانده بود. زليخا مى گريست و آهسته مى گفت: عشق من، زيباى من، يوسف من!

خديجه هم جلوى جمعيت ايستاده بود، مى گريست و آهسته مى گفت: عشق من، زيباى من!

فريادى سكوت سنگين ميدان را شكست. صبر كنيد. اعدامش نكنيد، رضايت نامه گرفتم.

پدر خديجه به سرعت خود را به جايگاه اعدام رساند. رضايت نامه را به مأمور اجراى حكم نشان داد. طناب دار برگردن يوسف بود. يوسف به سختى نفس مى كشيد. جرثقيل در حال بلند كردن يوسف بود. مأمور دادگسترى به سرعت طناب را از گردن يوسف باز كرد. جمعيت به طرف سكوى اعدام هجوم آوردند. هنوز يوسف زنده بود. نفس مى كشيد. حميدى يوسف را در آغوش گرفته بود و  مى گريست. تمام اقوام و آشنايان دور يوسف حلقه زده بودند و  مى گريستند. يوسف هم مى گريست. كم كم جمعيت پراكنده شدند. يوسف بلند شد و ايستاد. اثرى از زليخا نبود. خديجه در حالى كه مى گريست، به پدرش گفت: قربونت برم بابا، فدات شم!

خديجه دستان پدرش را غرق در بوسه كرد. يوسف دستان پدر و مادرش را مى بوسيد و مى گريست. شاگردانش نيز مى گريستند. باران تندى آغاز شد. مدتى گذشت. همه، نجات يوسف را تبريك گفتند. يوسف همراه پدر، مادر، برادران، خواهران، اقوام و بستگان و خديجه و پدرش حركت كرد. خديجه به آنان گفت: همه بريم خونه  ما.

حميدى سرش را پايين انداخت و گفت: دخترم، كدام خانه؟ خانه و ماشين هم فروخته شده. همه مات و مبهوت بودند.

يوسف، حميدى را در آغوش كشيد، بوسيد و  گفت: شما به خاطر من همه چيزتان را فروختيد؟!

ـ اى آقا، مال دنيا ارزش نداره، اصل تويى، داماد عزيزم.

همه خنديدند و پياده به طرف شرفشاه حركت كردند.

 


 


 


 


آخرین بروز رسانی در دوشنبه, 14 اردیبهشت 1388 ساعت 05:23
 

مدیریت سایت


فراخوان

MAZAHEB_ESLAMI

مقالات

اما ذكر مواردي از توسل در آيات قرآن
Administrator

1. از آيات قرآن استفاده مى‌شود که در امّت‌هاى پيشين، افراد گنه‌کار از پيامبر زمان خود [ ... ]


در سی از مکتب پیامبر گرامی اسلام «صلی الله علیه وآله وسلم »
حسن سعادت پرور

    بسم الله الرحمن الرحیم   در سی از مکتب پیامبر گرامی اسلام «صلی الله علیه وآله وسلم  [ ... ]


آخرين جمعه شعبان
Administrator

يكى از اوقات مهم ماه شعبان براى سالك إلى اللّه آخرين جمعه آن است. از كتاب «عيون» از «عبد ا [ ... ]


امام علی «علیه السلام » مبیّن قرآن وسنت.
حسن سعادت پرور

مهم ترین اختلاف میان مسلمانان بعد از رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بحث جانشینی آن  [ ... ]


ما 12 مهمان آنلاین داریم
بازدیدکنندگان : 551059